Super User
ميثم تمّار

يكي از اين شخصيتهاي مهم صدر اسلام كه علاقه خاصي به علي (ع) داشت و حضرت علي (عليهالسّلام) نيز متقابلاً وي را بسيار دوست ميداشت،" ميثم تمار" است. حيات پربار و شهادت افتخارآميز او براي همه انسانهاي آزاده و مسلمان درس و سرمشق و الهام است.
وي فرزند يحيي و لقب ابوسالم از اصحاب و ياران امام علي (ع) ، امام حسن (ع) و امام حسين (ع) مي باشد . زادگاه وي سرزمين «نهروان»مي باشد كه منطقهاي ميان عراق و ايران است. بعضي او را ايراني و از مردمان فارس دانستهاند.
پدر و مادر ميثم همين نام را براي او انتخاب كرده بودند. (1) لقب تمار را از اين جهت به ميثم دادهاند كه وي در كوفه خرما فروش بود.(2)
امام علي(ع) ايشان را از زني از طايفه بني اسد خريده و آزاد نموده و آنگاه به او فرمود: اسمت چيست؟ گفت: ابو سالم. امام فرمودند: "پيامبر (ص) به من خبر داد که پدرت نام ميثم را بر تو نهاده است."
ميثم گفت: "خدا ، رسول خدا و اميرمؤمنان راست گفتند ، اسم من ميثم است."
آنگاه امام فرمودند: " اسمت را حفظ کن و کنيه خود را ابو سالم قرار ده".
او پس از آزادي، از خرمن علوم ولايت خوشه هاي فراوان دانش و فضيلت چيد، که مهمترين آنها، علم "بلايا و منايا"(3) و تفسير قرآن بود.
ابن ابي الحديد در اين باره مي نويسد: "علي(ع) دانش هاي سرشاري به ميثم آموخت و امور سرّي را به او تعليم داد."
صفا و صمیمیتی که میان علی(ع) و میثم بود و میزان رابطه مودت آمیزشان را از انس و الفت این دو نسبت بههم میتوان شناخت . حضرت ، حتی به مغازه خرمافروشی میثم میرفت و در آن جا با او صحبت میکرد و قرآن و معارف دین را به او میآموخت.
علم تفسیر و تأویل قرآن
میثم یکی از بزرگترین مفسران جهان اسلام میباشد و به حدی در تنزیل، تفسیر و تأویل قرآن متبحر بود، که ابن عباس مفسر و شاگرد علی(ع) که تفسیرش اعجاب همگان را برمیانگیخت، وقتی در پای تفسیر و تأویل قرآن میثم نشست، دستور داد قلم و کاغذ برایش بیاورند تا سخنان میثم را درباره قرآن بنویسد.
ميثم گفت: "هر چه مي خواهي از تفسير قرآن بپرس ، زيرا من تنزيل و تأويل قرآن را نزد اميرالمؤمنين(ع) فراگرفته ام."
و سپس تفسير خود را به ابن عباس عرضه کرد و وي آن را نوشت. او سپس چگونگي شهادت خويش را به ابن عباس گفت. ابن عباس خيال کرد، که ميثم از ساحران و پيشگويان است، خواست تفسيرش را از بين ببرد، ميثم گفت: "نزد خودت نگه دار، اگر خبر شهادتم درست نبود، آن وقت آن را پاره کن." (4)
راوی حدیث و مناقب
میثم احادیث بسیار زیادی از حضرت علی(ع) شنید و کتابی از شنیدههای خود گردآوری نمود که متأسفانه جز اندکی روایات، چیزی از آن باقی نمانده است، پس از او پسرانش نوشتههای او را بازگو میکردند.
معرفی امام علی (ع)
او به معرفی امام علی(ع) بسیار مشتاق بود . او افکار عامه را متوجه امام و عظمت امام مینمود و حتی مدتی که از چنگال ابن زیاد فراری بود ، در هر فرصت مناسب ، مناقب و فضائل علی(ع) را بیان میکرد .
روشن بینی و علم غیب
میثم دانای رازها بود، او از بسیاری حوادث آینده و فتنهها آگاهی داشت و در صورت لزوم با تشخیص ظرفیت افراد، مردم را از آن آگاه میکرد . از جمله : پس از شهادت مسلم در کوفه ، ابن زیاد حاکم کوفه ، میثم ، مختار و جمعی از ياران امام حسين (ع) را دستگیر کرد .
میثم به مختار گفت: تو از زندان رها میشوی و به خون خواهی حسین بن علی(ع) قیام میکنی و ابن زیاد را که ما را میکشد ، خواهی کشت. (5)
خطابه و سخنورى
میثم , بیانى رسا و نطقى گویا داشت و در بازار کوفه بزرگ صنف میوه فروشان و سخنگوى آنان بود. او هنگام شکایت بازاریان کوفه از ابن زیاد ، به عنوان نماینده آنان نزد والى کوفه رفت.
علاوه براین ، میثم ، پابهپای افراد زبدهای چون " کمیل ابن زياد " در مواقف نیایش و عبادت امام علي (ع) حضور مییافت و انیس شبهای عرفانی آن حضرت و راز و نیازهای امام با پروردگار بود.
همدم علي (ع)
همانگونه كه اشاره گرديد ميثم از نزديکان و ياران امير مؤمنان(ع) بود. او گاهي مناجاتهاي امام علي(ع) را در نخلستانهاي کوفه از نزديک مشاهده کرده است. ميثم در اين باره مي گويد: "شبي همراه امام علي(ع) از کوفه بيرون آمديم، ابتدا امام علي(ع) در مسجد جعفي چهار رکعت نماز خواند و با اين جملات به درگاه خدا به راز و نياز پرداخت : معبودا چگونه تو را بخوانم با آنکه نافرمانيت کرده ام و چگونه نخوانمت با اينکه تو را مي شناسم و مهرت در دلم استوار است. دستي به سويت دراز کردم که پر از گناه است. چشمي که پر از اميد و... دعايش که تمام شد، سر به سجده گذاشت و 100 مرتبه " العفو " گفت و از مسجد بيرون آمد. من او را همراهي کردم. مقداري راه پيموديم، حضرت خطي روي زمين کشيد و فرمود: مبادا از اين خط عبور کني و رفت. من که ترسيدم دشمنان و معاندان، صدمه اي به امام بزنند. به دنبالش رفتم، ديدم سر را تا کمر، درون چاهي کرده و مناجات مي کند. حضور مرا حسّ کرد و فرمود: کيستي؟ گفتم: ميثم. فرمود: مگر دستور ندادم، از خط بيرون نيايي؟ گفتم: بله، امّا دلم آرام نمي گرفت و بر جان شما ترسيدم. فرمود: از حرفهايم چيزي شنيدي؟ گفتم: نه. آنگاه شعري برايم سرود:
وَ في الصّدر لبانات *** إذا ضاق لها صدري
نَکتُّ الأرض بالکفّ *** و أبديتُ لَها سرّي
فمهما تنبت الأرض *** فذاک النَّبتُ من بذري
"در سينه ام اسراري است که چون سينه تنگ شود، زمين را با دست حفر مي کنم. راز خويش را بدان مي گويم. وقتي از زمين گياهي مي رويد، آن گياه حاصل بذرهاي من است."
ميثم تمّار، همچنان که خود در خدمت اهل بيت بود، دو تن از فرزندانش نيز از اصحاب اهل بيت(عليهم السلام) بودند. شعيب بن ميثم از اصحاب امام صادق(عليه السلام) و صالح بن ميثم از اصحاب امام باقر و صادق(عليهما السلام) هستند .
رازدان بزرگ
ميثم تمار، در پرتو شاگردي در محضر علي(ع) ، به بعضي اسرار آگاه شد و گاهي از آينده خبر مي داد که در اينجا به بعضي از آن موارد اشاره مي کنيم:
خبر شهادت امام علي(ع)
امام رضا (ع) در حديثي که از پدرانش نقل کرده، چنين فرموده است: "روزي ميثم تمّار، خدمت امام علي(ع) رسيده بود . حضرت را در خواب ديد، با صداي بلند گفت: به خدا قسم ريشت را با خون سرت خضاب خواهند کرد. امام از خواب برخاست و گفت: ميثم وارد شو، ميثم وارد شد و دوباره جمله قبلي را تکرار کرد. امام فرمود: راست گفتي و تو به خدا قسم دست، پا و زبانت را خواهند بريد و درخت خرماي محلّه کناسه را خواهند بريد و چهار قسمت خواهند کرد و تو را به يکي از قسمتهايش، دار خواهند زد و به قسمت ديگر حجربن عدي و با قسمت ديگر محمدبن أکتم و با قسمت ديگر خالد بن مسعود را."
ميثم گفت: چه کسي اين کار را خواهد کرد؟ فرمود : ناپاک زاده بني اميّه ، عبيدالله بن زياد.
خبر شهادت حبيب
روزي در کنار ميداني که بني اسد گرد مي آمدند، ميثم سوار بر اسب، با حبيب بن مظاهر که او نيز بر اسب سوار بود، برخورد کرد.
حبيب گفت: "من پير مردي را مي شناسم که جلو سرش مو ندارد و شکمش بزرگ است و در دارالرّزق خربزه مي فروشد،2 در راه دوستي خاندان پيامبر(صلي الله عليه و آله) به دار مي رود."
ميثم در جواب گفت: "من هم مرد سرخ رويي مي شناسم که دو گيسوي بلند دارد. او براي ياري پسر دختر پيامبر از شهر بيرون مي رود و کشته مي شود و سرش را در کوچه و خيابان کوفه مي گردانند."
اين دو ، پس از گفتگو از هم جدا شدند. افرادي که صحبت آنها را شنيدند، آنان را متهم به دروغگويي و سحر کرده، گفتند: "ما هرگز از اين دو نفر دروغگوتر نديديم." در همين لحظه "رشيد هجري" سررسيد و سراغ ميثم و حبيب را گرفت. جريان را گفتند، رشيد گفت: "خداوند ميثم را رحمت کند . فراموش کرد بگويد به کسي که سر حبيب را به کوفه مي آورد ، 100 درهم بيشتر از ديگران جايزه مي دهند."
اخبار غيبي از عاشوراي حسيني
روزي ميثم، در ميان جمعي از مردم گفت:
"به خدا قسم، اين امّت فرزند پيامبر(ص) را خواهند کشت، هنگامي که 10 روز از محرم گذشته باشد و دشمنان دين، اين روز را روز برکت خود قرار خواهند داد."
در انتظار شهادت
امام علي(عليه السلام) در مقاطع مختلف خبر شهادت ميثم تمّار را به وي ياد آوري کرد.
روزي حضرت علي(عليه السلام) در جمع مردم و يارانش، به ميثم فرمود: " اي ميثم، پس از من تو را دستگير مي کنند و به دار مي آويزند. روز دوم از دهان و بيني ات خون مي آيد ، بطوري که ريش تو رنگين شود و روز سوم، با ضربه اي شکمت را مي درند، تا جانت برآيد، در انتظار آن باش، جايگاه دار تو روبه روي منزل عمرو بن حريث خواهد بود و تو دهمين کسي هستي که بر دار خواهي رفت، چوبه دارت از همه کوتاهتر و به زمين نزديکتر خواهد بود. من نخلي که تو را بر آن به دار مي آويزند، به تو نشان مي دهم."
و دو روز بعد نخل خرما را به او نشان داد.
همچنين روزي ديگر امام علي(ع) به ميثم گفت: "چه مي کني وقتي زنازاده بني اميه تو را دعوت کند که از من بيزاري بجويي؟ ميثم گفت: اي اميرمؤمنان، به خدا سوگند از تو بيزاري نمي جويم. امام فرمود: تو را خواهند کشت و بر دار خواهي رفت. ميثم در جواب گفت: صبر مي کنم و اين گرفتاري در راه خدا، اندک است. امام فرمود: در اين صورت تو در درجه من هستي."
ميثم پس از شهادت امام علي(ع) هر روز نزد درخت خرمايي که قرار بود بر آن دار زده شود ، مي رفت و خطاب به نخل خرما مي گفت : مبارک درختي هستي که براي من آفريده شدي ، او زير آن را جارو مي کرد و در آنجا نماز مي خواند.
او همچنين نزد عمرو بن حريث مي رفت و مي گفت: من همسايه تو خواهم شد، برايم همسايه خوبي باش. عمرو بن حريث منظورش را نمي دانست و مي گفت: "مي خواهي منزل ابن مسعود را بخري؟".
سفر مکّه
ميثم تمّار در سال 60 هـ.ق. همان سالي که امام حسين(ع) قصد کوفه کرد، براي زيارت خانه خدا به مکّه رفت. روزي خدمت امّ سلمه رسيد.
امّ سلمه اسم او را پرسيد.
گفت: ميثم هستم.
امّ سلمه گفت:
"به خدا قسم بسيار شنيدم که رسول خدا تو را در نيمه هاي شب ياد مي کرد، همچنين درباره تو، به علي(ع) سفارش مي کرد."
در اين هنگام ميثم از احوال امام حسين(ع) پرسيد.
امّ سلمه گفت: "به يکي از باغ هاي خود رفته است."
ميثم گفت: "هنگامي که برگشت، سلام مرا به او برسان و بگو به همين زودي نزد خداوند ، همديگر را ملاقات خواهيم کرد."
سپس امّ سلمه عطري آورد تا ميثم محاسن خود را معطّر کند.
ميثم پس از معطّر کردن گفت: "تو ريش مرا خوشبو کردي، امّا به همين زودي در راه محبت اهل بيت(عليهم السلام) به خون خضاب خواهد شد.
سپس امّ سلمه فرمود: امام حسين(ع) بسيار تو را ياد مي کند."
ميثم گفت: "من نيز هميشه او را به ياد دارم، اکنون براي امري در شتابم و نمي توانم براي ديدنش صبر کنم."
ميثم پس از زيارت خانه خدا، آهنگ کوفه کرد. امّا اوضاع کوفه متشنّج بود. مسلم و هاني توسط عبيدالله به شهادت رسيدند. عبيدالله ترسيد اگر ميثم تمّار پا به کوفه بگذارد، مردم را پيرامون خود جمع کند، لذا دستور داد او را پيش از ورود به کوفه دستگير کنند. افراد سپاه عبيدالله، در قادسيّه، ميثم را بازداشت کرده، نزد عبيدالله بردند. بعضي از نزديکان، به ميثم اشاره کرده و به عبيدالله گفتند: اين مرد نزد علي(ع) از همه عزيزتر بود.
عبيدالله گفت: واي بر شما ، علي اين عجمي را اين قدر گرامي مي داشت؟!
سپس گفت: تو ميثمي؟!
ميثم گفت: بله.
عبيدالله گفت: پروردگارت کجاست؟
ميثم گفت: در کمين ستمگران و تو يکي از ستمگراني.
عبيدالله گفت: از ابو تراب بيزاري جوي.
ميثم فرمود: ابو تراب را نمي شناسم.
عبيدالله بار ديگر گفت: از علي بن ابي طالب بيزاري بجو.
ميثم در پاسخ گفت: اجابت نمي کنم.
عبيدالله گفت: "به خدا قسم دو دست و پايت را قطع مي کنم و تو را به صليب مي کشم."
ميثم در جواب گفت: اين روز را مولايم به من خبر داده است.
عبيدالله پرسيد: مولايت ديگر چه گفت ؟
ميثم پاسخ داد: " فرمود: دست و پا و زبانت را خواهند بريد و تو را به صليب خواهند کشيد."
عبيدالله پرسيد: مولايت نگفت توسط چه کسي؟
ميثم پاسخ داد: آري ، گفت توسّط زنازاده بني اميّه ، عبيدالله بن زياد.
عبيدالله به شدّت عصباني و ناراحت شد و در پاسخ ميثم گفت: "دست وپايت را مي برم و زبانت را وا مي نهم تا دروغ گوييِ مولايت ثابت شود".
ميثم گفت: "مولاي من دروغ نگفته و هر چه گفته از پيامبر و او از جبرئيل و او از خدا شنيده است. چگونه مي تواني با آنها مخالفت کني؟ من اوّلين کسي هستم که در عصر اسلام، لجام بر دهنم خواهند زد."
عبيدالله دستور داد ، ميثم را همراه مختار ثقفي به زندان انداختند.
در زندان ميثم به مختار گفت: تو آزاد خواهي شد و براي خونخواهي امام حسين(ع) قيام خواهي کرد و همين مرد (عبيدالله) را خواهي کشت.
شهادت بر فراز دار
عبيدالله ، همانطور که گفته بود، دستور داد دست و پاي او را قطع کرده، دارش زدند. ولي ميثم ، اين فدايي ولايت ، روي دار هم از آرمانهايش دست بر نداشت و شروع به خواندن احاديث فضايل اهل بيت(عليهم السلام) کرد و مي گفت: "اي مردم، هرکس مي خواهد، احاديث امام علي(عليه السلام) را بشنود، نزد من بيايد."
مردم دور او را گرفتند و به حرفهاي او گوش مي دادند. به ابن زياد خبر دادند که ميثم تمّار روي دار، بني اميّه را رسوا کرد، مأموري فرستاد تا زبانش را ببرند.(6) مأمور نزد ميثم آمد و گفت: "زبانت را در بياور تا به دستور امير قطع کنم". ميثم جواب داد: مگر عبيدالله گمان نمي کرد، مولايم دروغ مي گويد؟ اين هم زبانم و زبانش را درآورد. مأمور با کمال بي رحمي زبانش را قطع کرد و صورت ميثم از خون خضاب شد.
سرانجام در سومين روزي که ميثم بالاي دار بود، ملعوني با خنجر شکمش را دريد و او جان به جان آفرين تسليم کرد. ميثم به ديدار حق نايل گشت و سرانجام ميثم 10 روز قبل از ورود امام حسين(ع) به عراق(کربلا) در بيست و دوم ذي الحجه سال 60 هـ.ق به شهادت رسيد.
پس از شهادت ميثم، عبيدالله اجازه نداد، جنازه اش را از دار پايين آورده ، دفن کنند.
هفت نفر از صنف خرما فروشان کوفه تصميم گرفتند جنازه ميثم را دفن کنند. شب هنگام عده اي از آنان پاسبان ها را مشغول کردند و عده اي ديگر جنازه را ربودند و در کنار نهر آبي در ميان قبيله مراد دفن کردند.(7) فرداي آن روز عبيدالله که مي ترسيد مزار ميثم محل تجمّع شيعيان شود، عده اي را مأمور کرد جنازه را پيدا کنند ولي هرچه گشتند مزار وي را پيدا نکردند.
مزار شهید
مدتى پیكر پاك و مطهر میثم پس از شهادتش بر سر داربود. ابن زیاد براى اهانت بیشتر به میثم اجازه نداد كه بدن مقدس او را فرود آورده و به خاك بسپارند; به علاوه مىخواست با استمرار این صحنه، زهر چشم بیشترى از مردم بگیرد و به آنان بفهماند كه سزاى مدافعان و پیروانعلى(ع) چنین است، ولى غافل از آن بود كه شهید، حتى پس از شهادتش هم، راه نشان مىدهد، الهام مىبخشد، امید مىآفریند و مایه ترس و تزلزل حكومتهاى جور و ستم است.
هفت تن از مسلمانان غیور و متعهد كه از همكاران او و خرمافروش بودند، این صحنه را نتوانستند تحمل كنند كه میثم شهید، همچنان بالاى دار بماند; با هم، هم پیمان شدند تا پیكر شهید را برداشته و به خاك بسپارند. براى غافل ساختن مامورانى كه به مراقبت از جسد و دار مشغول بودند، تدبیرى اندیشیدند و نقشه را به این صورت عملى ساختند كه: شبانه در نزدیكیهاى آن محل، آتشى افروختند و تعدادى از آنان بر سر آن آتش ایستادند.
نگهبانان، براى گرم شدن به طرف آتش آمدند، در حالى كه چند نفر دیگر از دوستان شهید، براى نجات پیكر مقدس میثم از آتش دور شده بودند. طبیعتا، ماموران كه در روشنایى آتش ایستاده بودند، چشمشان صحنه تاریك محل دار را نمىدید. آن چند نفر، خود را به جسد رسانده و آن را از چوبه دار باز كردند و آن طرفتر در محل بركه آبى كه خشك شده بود دفن نمودند.
صبح شد . ماموران جنازه را بر دار ندیدند; خبر به ابنزیاد رسید. ابن زیاد مىدانست كه مدفن او مزار هواداران على(ع) خواهد شد . از این رو جمع انبوهى را براى یافتن جنازه میثم ، مامور تفتیش و جستجوى وسیع منطقه ساخت ، ولى آنان هرچه گشتند ، اثرى از جنازه نیافتند و مایوس گشتند .
مزار ميثم تمّار
اینك مزار شهید زيارتگاه عشاق نبوي (ص) و اهل بيت (ع) است .
مرقد میثم تمار در چند صد متری مسجد كوفه و در كنار خیابان اصلی كوفه - نجف قرار دارد . بر روی قبر مطهر میثم ضریحی كوچك و بر بالای آن گنبدی آبی رنگ وجود دارد و گواه پیروزى حق و شاهد رسوایى و نابودى باطل است . بر سنگ مزارش نام میثم به عنوان یار و مصاحب على علیه السلام نوشته شده است .
پي نوشت ها:
1) عسقلاني، احمد بن علي بن حجر؛ الاصابه في تمييز الصحابه، بيروت، دارالكتب العلميه، 1415، چاپ، اول: ج6، ص 249
2) ميثم تمار، ص 10
3) علمي که دارنده آن از بلاها و اخبار آينده خبر مي دهد.
4) ثقفي كوفي، ابواسحاق ابراهيم بن محمد؛ الغارات، ترجمه عزيزالله عطاردي، بيجا، عطارد، 1373، ص 572.
5) ابن حجر عسقلاني، الاصابه في تمييز الصحابه، ج6، ص 251-250 و الارشاد، ج1، ص 325-324.
6) در بعضي نقلها آمده است که عبيدالله دستور داد لجام بر دهنش زدند (کشي، ج1، ص295. منتهي الآمال، ج1، ص404)
7) بنا به قولي آب بر روي جنازه جاري کردند تا ديده نشود.
غزوه تبوك

يكي از افتخارات امير مؤمنان اين است كه در تمام نبردها ملازم ركاب پيامبر و پرچمدار وي در جنگهاي اسلامي بوده است، جز در غزوه تبوك كه به دستور خود پيامبر در مدينه باقي ماند و در اين جهاد شركت نكرد، زيرا پيامبر به خوبي ميدانستند كه منافقان و برخي از قريش دنبال فرصت ميگردند تا در غياب پيامبر، وضع را دگرگون سازند و حكومت نوبنياد اسلامي را واژگون كنند.
پايگاه اطلاع رساني حج، غزوه تبوك از آخرين غزوات پيامبر اعظم (ص) بود. سبب وقوع اين غزوه آن بود كه كاروان تجاري شام به پيامبر (ص) خبر داد كه سلطان روم لشگري مجهز كرده و عازم مدينه است. از اين رو آن حضرت فرمان دادند مسلمانان آماده جنگ شوند. عليرغم دوري راه، فصل گرما، دوره برداشت محصول و سختي مسير، اكثر مسلمانان، خود را براي جنگ آماده كردند. در اين ميان گروهي از منافقان مدينه به بهانه هايى در اين غزوه شركت نكردند و ديگران را نيز از رفتن منع كردند. حضرت چون از نيّت سوء آنان آگاه شدند، علي (ع) را به جاي خويش در مدينه گماشته و رهسپار تبوك شدند.
لشگر ۳۰ هزار نفري اسلام به محل جنگ رسيدند ولي از سپاه روم اثري نيافتند. در اين غزوه هرچند جنگي رخ نداد ولي شوكت اسلام، فداكاري مسلمين و آمادگي آنها در برابر كفر به نمايش درآمد. همچنين به اين جنگ، غزوه «فاضِحِه» (به معني رسوا كننده) نيز گفته ميشود زيرا جمعي از منافقِ مسلماننما در اين سفر رسوا شدند.
سوريه در آن روز از مستعمرات روم شرقي كه مركز آن قسطنطنيه بود، به شمار ميرفت، مرزنشينان شام همگي پيرو آيين حضرت مسيح (ع) و رؤساي بخشها همگي دستنشانده فرمانرواي شام بودند كه خود او از امپراتور روم الهام ميگرفت.
نفوذ و انتشار سريع اسلام، در شبهجزيره عربستان و فتوحات درخشان مسلمانان در حجاز با وسايل آن روز در خارج حجاز منعكس ميشد و پشت دشمنان را به لرزه درآورد، روميان را به فكر چاره افكند.
ارتش روم مركب از ۴۰ هزار سواره نظام و پيادهنظام مجهز با آخرين نمونه از سلاح زمان در نوار مرزي شام مستقر شدند و قبايل مرزنشين مانند قبيلههاي «لخم»، «عامله»، «غسان» و «جذام» به آنان پيوسته و تا «بلقاء» پيشروي كردند.
با استقرار گروهي از سربازان روم در نوار مرزي شام، كاروانهايي كه در مسير حجاز و شام به بازرگاني ميپرداختند، خبر را به گوش پيامبر رساندند و پيامبر چارهاي جز اين نديد كه با لشكري عظيم پاسخ تجاوزكاران را دهد و آييني را از ضربات غافلگيرانه دشمن حفظ كند كه به قيمت خون عزيزان و فداكاريهاي بيشمار حاصل شده است.
به همين جهت، پيامبر (ص) در ماه رجب سال نهم هجري رسول اكرم (ص) آهنگ غزوه تبوك را اعلام كرد، نوع بازتاب اعلام غزوه تبوك در جامعه آن روز ميتواند چراغ راهي براي جامعه امروز ايران اسلامي باشد، در زير به برخي از نكتههاي غزوه تبوك اشاره ميشود:
*فصل برداشت محصول و اعلام غزوه تبوك
- فراخوان غزوه تبوك در حالي اعلام شد كه هنوز قبايل مدينه و اطراف آن، محصول خود را به درستي جمع نكرده بودند و خرماها در دست رسيدن بود و يك نوع قحطي بر مدينه و اطراف آن سايه افكنده بود، ولي چه بايد كرد؟ براي مردان خدا، زندگي معنوي و حفظ اهداف عاليه و جهاد در راه خدا بر همه چيز مقدم است.
*مديريت بحران بينظير پيامبر (ص) و هدايت اعجابانگيز لشكر اسلام
- رهبري پيامبر (ص) براي سپاه عظيم براي انجام جنگ در سرزميني دور، بسيار اعجابانگيز بود؛ هر چند در اين سفر پيغمبر خاتم (ص) با دشمن روبرو نشد، چرا كه دشمن از حركت سپاه اسلام آگاه شد و از مقابله با لشكر اسلام خودداري كرد و به نحوي متفرق شد و چنين وانمود كرد كه اصلاً به فكر حمله نبوده است، ولي لشكركشي پيامبر در آن فصل گرم و هدايت سپاه سي هزار نفري تا كرانههاي شام و بستن پيمان با سران قبايل مرزنشين، زهر چشمي از دشمن گرفت تا آنجا كه تا پيامبر زنده بود، انديشه حمله را در مغز نپروراند و پس از درگذشت پيامبر، نخستين نقطهاي بود كه فتح شد.
*دوري راه عاملي براي بهانهجويي افراد براي عدم شركت در جهاد
- «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ مَا لَكُمْ إِذَا قِيلَ لَكُمُ انفِرُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَي الأَرْضِ أَرَضِيتُم بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا مِنَ الآخِرَةِ فَمَا مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فِي الآخِرَةِ إِلاَّ قَلِيلٌ»؛ «اي كساني كه ايمان آوردهايد شما را چه شده است كه چون به شما گفته ميشود در راه خدا بسيجشويد كندي به خرج ميدهيد آيا به جاي آخرت به زندگي دنيا دل خوش كردهايد متاع زندگي دنيا در برابر آخرت جز اندكي نيست».
اين آيه در قلوب افراد با ايمان، آتش شوق بر جهاد را بر افروخت و كمكهاي مالي سرازير بيتالمال شد و افراد دسته دسته به لشگرگاه مدينه به نام «جرف» سرازير شدند.
- «وَمِنْهُم مَّن يَقُولُ ائْذَن لِّي وَلاَ تَفْتِنِّي أَلاَ فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُواْ وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكَافِرِينَ»؛ و از آنان كسي است كه ميگويد مرا [در ماندن] اجازه ده و به فتنهام مينداز، هشدار كه آنان خود به فتنه افتادهاند و بيترديد جهنم بر كافران احاطه دارد.
اين آيه خطاب به يكي از سران نفاق به نام «جدين قيس» نازل شد كه براي عدم شركت در جنگ بهانه ميتراشيد.
- «وَقَالُواْ لاَ تَنفِرُواْ فِي الْحَرِّ قُلْ نَارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا لَّوْ كَانُوا يَفْقَهُونَ»؛ گفتند در اين گرما بيرون نرويد، بگو اگر دريابند آتش جهنم سوزانتر است.
* نفاق در خانه يهودي مدينه/ امروز نيز سران نفاق به صهيونيسم پناه ميبرند!
- در اين موقع سران حزب نفاق در خانه يك فرد يهودي به نام «سويلم» دور هم گرد آمدند و گفتند، چه كنيم كه افراد را از شركت باز داريم، سرانجام تصميم گرفتند كه با ايجاد رعب و ترس در ميان سپاه اسلام و اينكه نبرد با روميان بازي با دم شير است و جنگ با آنان مانند جنگ عرب با عرب نيست، آنان را از مشاركت باز دارند. گزارش اين فعاليت تخريبي به گوش رسول خدا رسيد.
پيامبر (ص) براي اينكه اين نوع كارها بار ديگر تكرار نشود، طلحه را فرستاد تا خانه مزبور را كه لانه فساد و نقطه نقشه كشي بر ضد اسلام بود، آتش بزند و از اين طريق آنان را متفرق سازد، وقتي آنان گرما گرم مشغول سخن گفتن بودند، ناگهان خانه آتش گرفت، يكي از آنان به نام ضحاك بن خليفه از پشت خانه خود را نجات داد و پاي او شكست، بقيه نيز به نوعي از خانه بيرون ريختند و متفرق شدند.
جاي تعجب نيست كه اعضاي حزب نفاق محل صالحتري براي نقشهكشي جز خانه يهودي پيدا نكردند و اين امر نشان ميدهد كه منافقان پيوسته با يهوديان در ارتباط و تماس بودند، همچنان كه امروز نيز، سران نفاق در كشورهاي اسلامي با صهيونيسم در ارتباط و تماس هستند.
-پيامبر (ص) عمار ياسر را فرستاد تا از آنان بپرسد كه در آنجا چه ميگفتند، اگر انكار ورزيدند، به آنان بگويد شما چنين و چنان ميگفتيد!، وقتي راز آنان بر ملا شد، يك نفر از آنان به نام «وديعة بن ثابت» حضور پيامبر رسيد و گفت ما در آن خانه بازي و شوخي ميكرديم، قرآن در انتقاد از آنان چنين ميفرمايد: «وَلَئِن سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّمَا كُنَّا نَخُوضُ وَنَلْعَبُ قُلْ أَبِاللّهِ وَآيَاتِهِ وَرَسُولِهِ كُنتُمْ تَسْتَهْزِئُونَ»؛ و اگر از ايشان بپرسي مسلما خواهند گفت، ما فقط شوخي و بازي ميكرديم، بگو: آيا خدا و آيات او و پيامبرش را ريشخند ميكرديد.
*تلاش منافقان براي توطئه در عزم جهاد مسلمانان
- در اين ميان تحركات شيطاني رييس حزب نفاق «عبدالله بن اُبَي» نيز به اوج خود رسيده بود، او كه محور حزب و فرد الهام بخش و ترسيمگر خط حزب نفاق بود، به وسيله ايادي خود در ميان ياران رسول گرامي مطلب زير را منتشر كرده بود كه محم (ص) ميخواهد، با فرزندان زردمو (روميان) با كمي امكانات و هواي گرم و دوري راه بجنگد و اين كار قماري بيش نيست! من دارم ميبينم ياران او به ريسمان اسارت كشيده و به مدينه باز گردانده ميشوند!
پس عزم سپاه اسلام براي غزوه تبوك، عبدالله همان نقشي را كه در جنگ احد ايفا كرده بود، انجام داد، او در بخش پايين ثنية الوداع لشكر خود را قرار داد و همفكران و هواداران خود را زير پرچم دعوت كرد و گروهي را زير لواي خود در آورد، شكي نيست كه هدف او از گردآوري اين افراد، شركت در جهاد نبود، بلكه نظر او اين بود كه به هنگام حركت سپاه پيامبر او با لشگر خود به مدينه باز گردد و از اين طريق علاوه بر اشباع غريزه رياست خواهي خود، تزلزلي در سپاه پيامبر پديد آورد و گروهي را به مدينه باز گرداند، اين حركت او نه تنها نتوانست خللي در اراده سربازان پديد آورد، بلكه موجب شد سپاه اعزامي اسلام تا حدي از اعضاء حزب نفاق پاكسازي شود.
*علي (ع) در غزوه تبوك چه افتخاري را كسب كرد/ تنها غزوهاي كه علي همراه پيامبر نبود
و اين فرصت موقعي به دست آنها ميافتد كه پيامبر و يارانش به مقصد دوري بروند و ارتباط آنان با مركز قطع شود.
رسول اكرم (ص) با اينكه «محمد بن مسلمه انصاري» را جانشين خود در مدينه قرار داده بود، ولي به امام علي (ع) فرمود: «تو سرپرست اهل بيت و خويشاوندان من و گروه مهاجر هستي و براي اين كار جز من و تو كسي ديگر شايستگي ندارد»، اقامت اميرمؤمنان در مدينه، توطئهچينان را سخت ناراحت ساخت، زيرا فهميدند كه با علي و مراقبتهاي او، ديگر نميتوانند نقشههاي خود را پياده كنند، لذا براي اخراج و بيرون رفتن علي از مدينه نقشهاي ريختند و شايع كردند كه با اينكه پيامبر با كمال ميل علي (ع) را براي شركت در جهاد دعوت كرد، ولي او از جهت دوري راه و شدت گرما از شركت در اين نبرد مقدس، سر باز زده است!
* حديث منزلت درباره امام علي (ع)
حضرت علي (ع) براي ابطال تهمت آنان به محضر پيامبر شرفياب شد و ماجرا را با آن حضرت در ميان نهاد، پيامبر كلمه تاريخي خود را كه از دلايل واضح و روشن امامت و جانشيني بلافصل او از پيامبر است، درباره او فرمود، ايشان چنين گفتند: برادرم به مدينه بازگرد! زيرا براي حفظ شؤون و اوضاع مدينه جز من و تو كسي شايستگي ندارد، تو نماينده من در ميان اهلبيت و خويشاوندان من هستي... «ألا تَرضَي أن تَكُونَ مِنِّي بِمَنزِلَةِ هَارُونَ مِن مُوسَي إلا أَنَّهُ لَيْسَ نَبيُّ بَعْدِي»؛ آيا خشنود نميشوي كه بگويم مثل تو نسبت به من، مثل هارون است نسبت به موسي، جز اينكه پس از من پيامبري نيست، همانطوري كه او وصي و جانشين بلافصل موسي بود، تو نيز جانشين و خليفه پس از من هستي!
معرفی شخصیت حضرت علی (ع) از دیدگاه نمایندگان فرق و مذاهب غير اسلامى و اسلامی

علامه محمد تقی جعفری در مقدمه تفسیر نهج البلاغه به معرفی شخصیت حضرت علی (ع) از دیدگاه نمایندگان فرق و مذاهب غير اسلامى و اسلامی پرداخته اند.
يكم ابن سينا ( حسين بن عبد اللّه ) :
« و براى اين بود كه شريفترين انسان و عزيزترين انبياء و خاتم رسولان صلّى اللّه عليه و آله و سلّم چنين گفت با مركز حكمت و فلك حقيقت و خزانه عقل امير المؤمنين كه :
يا علىّ اذا رأيت النّاس يتقرّبون الى خالقهم بانواع البرّ تقرّب انت اليه بانواع العقل تسبقهم .
گفت : اى على ، چون مردمان در تكثر عبادت رنج برند ، تو در ادراك معقول رنج بر تا بر همه سبقت گيرى ، و اين چنين خطاب را جز چون او بزرگى راست نيامدى كه او در ميان خلق چنان بود كه معقول در ميان محسوس ، لاجرم چون با ديده بصيرت عقل مدرك اسرار گشت همه حقايق را دريافت و ديدن حكم داد و براى اين بود كه گفت : لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا ( اگر پرده برداشته شود ، بر يقين من افزوده نگردد ) . هيچ دولت آدمى را زيادت از ادراك معقول نيست ، بهشتى كه به حقيقت آرسته باشد به انواع زنجبيل و سلسبيل ادراك معقول است و دوزخ با عقاب و اشغال متابعت اشغال جسمانى است كه مردم در بند هوا افتند و در جحيم
خيال بمانند »
توضيحى در سه جمله ابن سينا
نخست به كلماتى كه درباره شخصيت على ( ع ) بكار برده است ، مينگريم :
اين كلمات عبارتند از :
1 مركز حكمت 2 فلك حقيقت 3 خزانه عقل . حكمت و عقل عالىترين وسائل رشد و كمال انسانى است كه بدون تحقق آنها هيچ انسانى در مسير رشد قرار نمىگيرد . اين حكمت و عقل هنگامى كه در روان آدمى در حدّ اعلاى خود به فعاليّت بپردازند ، وصول به حقيقت كه كمال نهايى انسانى است ، حتمى ميباشد .
جمله يكم
« و اين چنين خطاب را جز چون او بزرگى راست نيامدى كه او در ميان خلق چنان بود كه معقول در ميان محسوس » .
خطابى كه پيامبر اكرم ( ص ) به على ( ع ) فرمود درباره تعقل بود ، ابن سينا شايستگى چنان خطاب را به على ( ع ) منحصر مىكند ، زيرا تنها او است كه سخنان و كردارش بدون كمترين انحراف ، واقعيت را نشان مىدهد . وجود چنان عناصر حيرت انگيز از نظر عظمت ، مانند تقوا ، علم و معرفت ، فداكارى در راه دين ايدهآلش شجاعت در حدّ اعلا ، قدرت فوق العاده مالكيت او بر خويشتن ، احساسات بسيار رقيق ، خود را در حيات اجتماعى جزئى از انسان ديدن . . . و دهها عناصر از اين قبيل به مديريّت عقلانى بسيار والائى نيازمند است و به اتفاق همه صاحبنظران ملل اين مديريت در علىّ بن ابيطالب در حدّ اعلا وجود داشته است .
جمله دوم
« لاجرم چون با ديده بصيرت عقل مدرك اسرار گشت ، همه حقايق را دريافت و ديدن حكم داد و براى اين بود كه گفت : لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا ( اگر پرده برداشته شود ، بر يقين من افزوده نشود ) اگر كسى ساليان طولانى سر و كار جدّى با فلسفهها و همه گونه جهان بينىها نداشته باشد ، هرگز طعم اين جمله « ابن سينا » را نخواهد چشيد .
يك فيلسوف و يك دانشمند و حتى يك هنرمند صاحبنظر عميق در طول تاريخ شرق و غرب سراغ نداريم كه به دانستنىهاى خود ، با اعتقاد كامل بنگرد و از عهده پاسخ به همه سئوالاتى كه به اعماق معلومات او نفوذ مىكند ، برآيد .
اگر بخواهيم آن سئوالات را جمعآورى كنيم ، مجلدات متعددى را بايد براى اين كار اختصاص بدهيم و همچنين مجلدات ديگرى لازم است كه « نميدانم » هاى فلاسفه و دانشمندان را در آنها جمعآورى كنيم . در چنين جهان اسرارآميز و با اين محدوديت مغزهاى متفكرين ، « دريافتن همه حقايق و ديدن واقعيات » كه در باره على ( ع ) پذيرفته شده است ، يك موضوع معمولى نيست ، بلكه شگفتانگيز ترين مسئلهايست كه بشر سراغ دارد . با قطع نظر از ابن سينا ، فلاسفه و عرفاى كثيرى مسئله ديدن بىپرده واقعيات را درباره على ( ع ) قبول نمودهاند از آنجمله جلال الدين مولوى است كه مىگويد :
اى على كه جمله عقل و ديدهاى / شمّهاى وا گو از آنچه ديدهاى
دوم حسن بن يسار بصرى از مشهورترين فقها و دانشمندان قرن اول هجرى :
« علىّ بن ابيطالب ، ربانّى امت اسلامى و داراى عظمت و سابقه منحصر و نزديكى با پيامبر اكرم . او هرگز از امر الهى غفلت نورزيد ، و در راه دين هيچ ملامتى در او تأثير نداشت » .
توضيحى در جملات حسن بصرى
آگاهى و گرايش دائمى به امر الهى و نپذيرفتن هيچ ملامت و خواهش و تهديد در راه خدا دليل روشنى است بهمان مطالبى كه ابن سينا درباره واقع يابى بىپرده على بن ابيطالب بيان نمود . اين همان موضوع است كه جرج جرداق بعنوان مطلقيابى على مطرح كرد . و همان است كه جبران خليل جبران با مفهوم ارتباط با روح كلى تعبير نمود .
سوم ابن ابى الحديد شارح نهج البلاغه كه بتازگى در 20 مجلد تجديد چاپ شده است از مطلّعترين علماى تسنّن و متفكر در فلسفه و كلام و صاحبنظر در تاريخ اسلام :
« امتيازات انسانى على ( ع ) از لحاظ عظمت و جلال و شهرت در آن حدّ اعلا است كه شرح كردن و بحث و تفصيل دادن آنها ناروا و بيهوده است . . . من چه بگويم در حق مردى كه دشمنانش نتوانستند عظمتها و فضايل او را منكر شوند و همه آنان به برترى شخصيت او اعتراف نمودند .
تو خود ميدانى كه بنىاميّه زمامدارى اسلام را در شرق و غرب روى زمين بدست آوردند و با هر نوع حيلهگرى در خاموش ساختن نور او كوشيدند و هر گونه لعن و افترا را براى على در روى منابر ترويج نمودند هر كس كه او را مدح و توصيف مىكرد ، مورد تهديد قرار مىگرفت ، هر روايتى را كه فضيلت على را بازگو مىكرد ، ممنوع ساختند . حتى از نامگذارى كودكان به نام على جلوگيرى كردند . اين همه اقدامات و تقلاها جز ظهور عظمت و جلالت شخصيت على نتيجه اى نداد . . . در حقيقت اين همه نابكارى هاى بنىاميّه مانند پوشانيدن آفتاب با كف دست بود . . .
من چه بگويم درباره مردى كه همه فضيلتها به او منتهى مى شود و هر مكتب و هر گروهى خود را به او منسوب مى سازند . آرى او است رئيس همه فضيلتها . . . 1 « من چه بگويم درباره مردى كه اهل همه مذاهب غير اسلامى كه در جوامع اسلامى زندگى مى كنند [ و اطلاعى از شخصيت او دارند ] به او محبت مى ورزند و حتى فلاسفه اى كه از ملّت اسلامى نيستند ، او را تعظيم مينمايند . . . ما در مقدمه اين كتاب ( شرح نهج البلاغه ) نمونه اى از فضيلتهاى على ( ع ) را بدون اينكه قصد تكميل آنها را داشته باشيم ، متذكر شديم . و اگر بخواهيم اختصاصات و عظمتهاى او را بيان كنيم ، به كتابى مستقل به حجم همين كتاب ( شرح نهج البلاغه ) بلكه به مجلداتى بيش از اينها نيازمند مىباشيم . 2
توضيح جمله اى از ابن ابى الحديد
« هر مكتب و هر گروهى خود را به او منسوب مىسازند . . و حتى فلاسفهاى كه از ملت اسلامى نيستند او را تعظيم مىنمايند » اين انتساب و پيوستن به دو عامل بسيار مهم تكيه مىكند :
عامل يكم عظمت شخصيت على ( ع ) و صدق محض بودن و رهايى او از هر گونه تمايلات سرنگون كننده و آزادى او از همه زنجيرهاى خودخواهى و محيطى و تاريخى و سنّتهاى بىاساس قومى . همچنين محبوبيت انسانى فوق العاده او بعنوان نمونه كامل يك انسان الهى .
عامل دوم كه افراد فراوانى از درك آن ناتوان مىباشند : يك اصل اساسى است كه هر اندازه افق ديد يك شخصيت وسيعتر و در برگيرنده جنبههاى متنوع شئون بشرى بوده باشد ، بهمان اندازه مكتبها و گروهها بسوى او جذب مىشوند .
زيرا اصول و مبانى عالى عالم هستى و زندگى بشرى ، مانند آبحياتى است كه حدّاقل در مقام ادّعاء و يا اعتقاد ، سيراب كننده هر مكتب و ملّتى است ، بهمين جهت است كه هر شخصيتى كه نشان دهنده آن اصول و مبانى عالى بوده باشد ، تكيه گاه انسانهاى جهان بين و مكتبها و گروهها تلقى مىشود . بعنوان مثال :
ملاحظه اين مطلب كه قدرت بزرگترين عامل « خود محورى » است و قدرت باعث مىشود كه آدمى خود را مافوق قوانين و مقررات و حق و عدالت تلقى كند ،
براى هيچ انسان آگاهى پوشيده نيست . و با ديدن اين پديده كه منبع تمام دردهاى جوامع بشرى تلقى كردن قدرتمند خود را در مافوق حق و عدالت است ، اين اصل اساسى كه قدرت نبايد خود را مافوق عدالت و حق تلقى كند ، بعنوان حياتى ترين اصل و قاعده براى همه مكتبها و گروه هاى صاحبنظر در مسائل انسانى ثابت شده است .
بهمين جهت است كه وقتى كه مكتبها و عموم علاقمندان به زندگى عادلانه و هماهنگ انسانها ، اصل مزبور را در گفتار و كردار يك فرد ببينند ، قطعى است كه بطرف او جذب مىشوند .
على بن ابيطالب مردى است كه نه تنها در گفتار معمولى از اين اصل حياتى دفاع كرده است ، بلكه با بيان و استدلالهاى گوناگون همه ابعاد اصل مزبور را براى بشريت باز كرده است . حتّى تنها به باز كردن ابعاد اصل مزبور با اصطلاحات فلسفى و چهره حكيمانه قناعت ننموده ، سرتاسر زندگيش چه در پديدههاى جزئى و چه در مسير كلّى زندگى ، گرايش عاشقانه بآن اصل داشته تا جائى كه به جهت مراعات قانون منع « قصاص پيش از جنايت » حيات خود را از دست داده است . او با اينكه از سوء قصد ابن ملجم مرادى درباره او اطلاّع داشت او را زندانى نكرد و نكشت ، بلكه هر موقع كه او را مىديد اين شعر را مىخواند :
اريد حبائه و يريد قتلى / عذيرك من خليلك من مراد
در بعضى از تواريخ بجاى حبائه ( كه بمعناى بخشش است ) « حياته » آمده است كه بمعناى زندگى او است ترجمه شعر اينست : ( من زندگى [ يا بخشش به او را ] مىخواهم ، او مرگ مرا ، تو از يار مرادى عذر اين نيّت پليدش را بپرس . ) اى فرزند ابيطالب ، چرا فلاسفه و حكماء و مكتبهاى انسانى بتو عشق نورزند ؟
مگر تو نيستى كه يك عمر به انسانها عشق ورزيدى و سوختى ، كدام انسانها ؟
آنانكه نه تنها به تو عشق نورزيدند ، بلكه كوشش ترا در تحريك آنان بسوى كمال ، ناگوار تلقى مىكردند و از تو روى مى گرداندند و براه خود مى رفتند ، تو با دلى پرهيجان و ديدگانى پر از اشك سوزان بدنبال آنان نگريسته و ميگفتى فاين تذهبون آخر كجا مىرويد ؟ چرا از حق و عدالت گريزانيد ؟ آخر در انسان شدن چه ديديد كه با آن بمبارزه برخاستيد ؟ اى فرزند ابيطالب ، چرا معشوق هشياران در ميان مستان نباشى ؟
مگر تو نبودى كه عمرى در نجات دادن انسانها از درد « از خود بيگانگى » به تكاپو افتادى و رنجها كشيدى و دست از لذايذ دنيا برداشتى و از سرورى و زمامدارى جهانى بزرگ چشم پوشيدى .
مگر تو نبودى كه در راه آشنا ساختن انسانها با « من حقيقى » شان ، و تعهد فطرى كه درباره تكامل خويشتن داشتند ، كوششها كردى ، بلكه « خود » از دست رفته آنان را به خودشان برگردانى .
تاريخ كسى را جز تو سراغ ندارد كه براى آشنا ساختن انسانها ، با « من حقيقى » شان ، اينهمه جلال و جمال و ارزش در « من حقيقى » را نشان بدهد .
كدامين حكيم و فيلسوف و مكتب است كه بانسان و انسانيت مانند تو جدّى بنگرد ؟ آنان با همه اقتدار فكرى و صرف نيروهاى مغزى اگر هم جدّى بودن جهان هستى را اثبات مى كنند ، تا اهميت انسان را كه جزئى از آن است ، اثبات نمايند ، با اينحال اين اثبات و استدلال از حدود فعاليتهاى تعقّلى محض تجاوز نمى كند . حال آنكه تو جدى بودن جهان و موضوع انسان را همانگونه مى بينى كه خود جهان و انسان را . بهمين جهت است كه سرتاسر عالم هستى براى تو جلوه گاه عظمت الهى بود و انسان قلب اين جلوه گاه : آيا مى توان درباره جهان و انسان جدّى تر از اين نگريست كه هر جزئى از آن دو نشان دهنده خدا است ؟
آرى شايسته تست كه بگوئى : ما رايت شيئا الا و رايت اللّه معه ( در اين جهان چيزى را نديدم ، مگر اينكه خدا را با او ديدم ) .
چهارم جلال الدين محمد مولوى
معروف به « مولانا » ، يكى از بزرگترين عرفا و متفكران و حكماى تاريخ بشرى كه حقايق فراوانى را در جهان بينى و خدا شناسى و انسانشناسى در قالب شعرى آورده است . اين شخصيت كم نظير در هر مورد از كتاب مثنوى كه على ( ع ) را مطرح مى كند ، گويى با يك نور ملكوتى روبرو شده ، هيجانهاى عاشقانه اى از اعماق روحش سر بر مى كشد و در بى نهايت فرو مى رود . جملهاى از ابيات معروف او را مى آوريم :
از على آموز اخلاص عمل / شير حق را دان منزّه از دغل
در غزا بر پهلوانى دست يافت / زود شمشيرى برآورد و شتافت
او خدو انداخت بر روى على / افتخار هر نبى و هر ولى
او خدو انداخت بر رويى كه ماه / سجده آرد پيش او در سجدهگاه
در شجاعت شير ربّانيستى / در مروّت خود كه داند كيستى
اى على كه جمله عقل و ديدهاى / شمّهاى واگو از آنچه « ديدهاى »
تيغ حلمت جان ما را چاك كرد / آب علمت خاك ما را پاك كرد
باز گو دانم كه اين اسرار هوست / زانكه بىشمشير كشتن كار اوست
باز گو اى باز عرش خوش شكار / تا چه « ديدى » اين زمان از كردگار
چشم تو ادراك غيب آموخته / چشمهاى حاضران بر دوخته
از تو بر من تافت چون دارى نهان / ميفشانى نور چون مه بىزبان
چون تو بابى آن مدينه علم را / چون شعاعى آفتاب حلم را
باز باش اى باب بر جوياى باب / تا رسد از تو قشور اندر لباب
باز باش اى باب رحمت تا ابد / بارگاه ما له كفوا احد
گفت من تيغ از پى حق ميزنم / بنده حقّم نه مأمور تنم
شير حقم نيستم شير هوا / فعل من بر دين من باشد گوا
رخت خود را من زره برداشتم / غير حق را من عدم انگاشتم
من چو تيغم پر گهرهاى وصال / زنده گردانم نه كشته در قتال
سايه ام من ، كد خدايم آفتاب / حاجبم من نيستم او را حجاب
خون نپوشد گوهر تيغ مرا / باد از جا كى برد ميغ مرا 7
تا احب للّه آيد نام من / تا كه ابغض للّه آيد كام من
تا كه اعطى للّه آيد جود من / تا كه امسك للّه آيد بود من
بخل من للّه عطا للّه و بس / جمله للّه ام نيم من آن كس
و آنچه للّه مىكنم تقليد نيست / نيست تخييل و گمان جز « ديد » نيست
ز اجتهاد و از تحرّى رستهام / آستين بر دامن حق بستهام
گر همى پرّم « همى بينم » مطار / ور همى گردم « همى بينم » مدار
خنجر و شمشير شد ريحان من / مرگ من شد بزم و نرگسدان من
آنكه او تن را بدينسان پى كند / حرص ميرّى و خلافت كى كند
زان بظاهر كوشد اندر جاه و حكم / تا اميران را نمايد راه و حكم
تا بيارايد بهر تن جامه اى / تا نويسد او بهر كس نامهاى
تا اميرى را دهد جان دگر / تا دهد نخل خلافت را ثمر
گفت من تخم جفا ميكاشتم / من ترا نوعى دگر پنداشتم
حالا مى بينم :
تو ترازوى احد خو بوده اى / بل زبانه هر ترازو بودهاى
زين سبب پيغمبر با اجتهاد / نام خود و آن على مولا نهاد
گفت هر كاو را منم مولا و دوست / ابن عمّ من على مولاى اوست
كيست مولا آنكه آزادت كند / بند رقيّت ز پايت وا كند
چون به آزادى نبوت هادى است / مؤمنان را ز انبيا آزادى است
تفسير و توضيح ابيات مثنوى را به خود مطالعه كننده محترم واگذار ميكنيم .
پنجم محمد ابوالفضل ابراهيم
محقق بزرگ كه شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد را مورد تحقيق عالمانه قرار داده است : « در شخصيت پيشوا على بن ابيطالب ( ع ) آنقدر كمالات و عناصر پسنديده و عظمتهاى روحى و نورانيت تكاملى و شرافت عالى توأم با فطرت پاك و نفس محبوب خداوندى جمع شده است كه در هيچ يك از انسانهاى بزرگ ديده نمىشود . »
توضيحى در جمله اى از محمد ابو الفضل ابراهيم
شخصيت علىّ بن ابيطالب ( ع ) در نظر محقّق مزبور جامع همه امتيازات بزرگ انسانى است . تا حدى كه صراحتا مى توان گفت : امتياز شخصيت امير المؤمنين
در هيچ انسانى ديده نمىشود . اين مضمون مطابق جمله ايست كه از « شبلى شميل » مادّى معروف نقل كرديم :
« پيشوا على بزرگ بزرگان ، يگانه نسخه ايست كه نه شرق و نه غرب ، نه در گذشته و نه امروز ، نسخه اى مطابق اين اصل نديده است . »
ششم محمد عبده
بزرگترين روحانى و دانشمند عالم تسنن معاصر سيد جمال الدين اسدآبادى : « در هنگام مطالعه نهج البلاغه گاهى يك عقل نورانى را مىديدم كه شباهتى به مخلوق جسمانى نداشت اين عقل نورانى از گروه ارواح و مجردات الهى ( ملكوتيان ) جدا شده و بروح انسانى پيوسته و آن روح انسانى را از پوشاكهاى طبيعت تجريد نموده تا ملكوت اعلا بالا برده و به عالم شهود و ديدار روشنترين انوار نايل ساخته است و با اين وصف شگفت انگيز ، پس از رهايى از عوارض طبيعت در عالم قدس آرميده است . و لحظات ديگرى صداى گوينده حكمت را مى شنيدم كه واقعيات صحيح را به پيشتازان و زمامداران گوشزد مى كرد و موقعيتهاى ترديد آميز را براى آنان نشان مى داد و از لغزشهاى اضطراب آور بر حذرشان مى داشت و آنان را به دقايق سياست و طرق كياست راهنمائى مى كرد و آنان را با مقام واقعى رياست آشنا مى ساخت و به عظمت تدبير و سرنوشت شايسته بالا مىبرد . »
توضيحى در جملات محمد عبده
جمله يكم
« در هنگام مطالعه نهج البلاغه گاهى يك عقل نورانى را ميديدم . . » نكته جالبى كه در اين جمله بايستى مورد دقت قرار بگيرد : « عقل نورانى » است .مسلم است كه عقل نظرى در قلمرو اختصاصى خود ، جز هدفگيرى و انتخاب وسيله كارى انجام نمى دهد .
اين فعاليت كارى باين ندارد كه آيا هدف در منطقه ارزشهاى عالى انسانى است ، يا تنها در منطقه سودجويى و خودخواهى است ؟ همچنين كارى با ماهيت وسيله ندارد كه آيا آن امور را كه بعنوان وسيله انتخاب مى كند و آنها را در راه هدف استخدام مى كند ، از نظر واقعيت و ارزش بالاتر از هدف منظور است يا پايينتر يا مساوى با آن ؟ عقل نظرى با هيچ يك از اين مسائل سرو كارى ندارد . چنانكه منطق صورى صحت و بطلان ماده قضايا را بعهده نمىگيرد ، بلكه تنها روش نتيجه گيرى را از مقدمات مفروضه تصحيح مى نمايد . بهمين جهت است كه عقل نظرى معمولى بايستى با راهنمايى وجدان رشد يافته و بوسيله قوانين تصفيه شده انسانى و الهى و گوياى واقعيات ، به فعاليت بپردازد . بدون اين راهنمايى :
عقل بند رهروان است اى پسر / آن رها كن ره عيان است اى پسر
با نظر به اين اختصاص عقل نظرى است كه محمد عبده كلمه « نورانى » را قيد عقل نموده ، گفته است : « يك عقل نورانى را مى ديدم » يعنى عقل راهنمائى شده بوسيله وجدان پاك الهى را مىديدم كه شباهتى به مخلوق جسمانى نداشت .
جمله دوم
« اين عقل نورانى از گروه ارواح و مجردات الهى ( ملكوتيان ) جدا شده و بروح انسانى پيوسته . . » اين همان مسئله تفسير معقول بر تكامل است كه برطرف كننده اشكالات وارده بر نزول و صعود روح انسانى است . اساس اين اشكال را ابن سينا در قصيده عينيه معروفش كه با مطلع زير شروع ميشود ، چنين گفته است :
هبطت اليك من المحلّ الأرفع / ورقاء ذات تغزّز و تمنّع
( روح مانند كبوتر داراى عزّت و مناعت طبع از مقام رفيع ارواح بسوى تو فرود آمده است . . . ) ابن سينا در اين ابيات مى پرسد : روح براى چه علتى از آن مقام والا به عالم ماديات فرود آمده است ؟
پاسخ معقولى كه به اين سئوال داده شده است ، اينست كه در مجراى تفاعلات مواد عالم طبيعت ، حيات بروز مىكند و با پيشرفت تكاملى حيات نفس بمعناى « خود » يا « من » را بوجود مى آورد . اين « خود » بوسيله نيروهاى عقلانى و وجدانى شروع به رشد و تكامل مى نمايد . با پيشرفت « من » در مجراى تكامل « من » آماده پذيرش پرتوهاى ملكوتى مى گردد و با پذيرش انوار ملكوتى تدريجا مبدل به روح انسانى الهى مىشود و آماده لقاء اللّه و رضوان اللّه در ايام اللّه مىگردد .
محمد عبده اين جريان تكاملى اعلا را در امير المؤمنين تشخيص داده و براى او چنين « شدن » هاى تكاملى ملكوتى را مىپذيرد .
جمله سوم
« صداى گوينده حكمت را مى شنيدم كه واقعيات صحيح را به پيشتازان و زمامداران گوشزد مى كرد و موقعيتهاى ترديدآميز و بدگمانى را براى آنان نشان مى داد و از لغزشهاى اضطراب آور بر حذرشان مى داشت و آنان را به دقايق سياست و طرق كياست راهنمايى مى كرد » .
اين همان فلسفه پايدار افلاطونى در مديريت اجتماعى است كه مى گفت متصديان شئون زندگى دسته جمعى بايستى حكماء بوده باشند تا مردم را با واقعيات صحيح راهنمائى و توجيه نمايند . و با اين روش است كه دو گروه پيشرو و پيرو از يكديگر وحشت و هراسى نخواهند داشت . توجّه شايستهاى كه محمد عبده در باره على ( ع ) نموده است ، اينست كه در تعبير خود كلمه « حكمت » را آورده است ، نه فلسفه را ، زيرا آنچه كه انسانها را رو به آرمانهاى تكاملى پيش مىبرد حكمت است ، نه فلسفه . تفاوت ميان حكمت و فلسفه ، تفاوت ميان فراگرفتن و « شدن » است .
فلسفه عبارت است از فراگيرى مسائل كلى دو قلمرو انسان و جهان ، بدون آنكه اين مسائل بطور حتم ، دگرگونى تكاملى در فراگيرنده بوجود بياورد . در صورتى كه حكمت عبارت است از فراگيرى مسائل كلّى دو قلمرو انسان و جهان و استخدام آن ، در « شدن » هاى تكاملى خود و ديگران . بدان جهت كه حكمت اين امتياز تكاملى را در بردارد ، لذا در قرآن مجيد در آيات فراوانى مورد عالىترين تمجيد و هدف بعثت پيامبران الهى معرفى نموده است . از آنجمله :
« كَما اَرْسَلْنا فيكُمْ رَسُولاً مِنْكُم يَتْلُوا عَلَيْكُم آياتِنا وَ يُزَكّيكُم وَ يُعَلِّمُكُمُ الكِتابَ وَ الحِكمَةَ » 1 ( چنانكه از شما پيامبرى براى شما فرستادم ، آيات ما را براى شما تلاوت كند و شما را تزكيه و پاك گرداند و كتاب و حكمت را براى شما تعليم بدهد ) .
اين مضمون در موارد زير آمده است :
البقرة آيه 129 و 231 و 251 و آل عمران آيه 48 و 81 و 164 و النساء آيه 54 و 113 و المائدة آيه 110 و النحل آيه 125 و الاسراء آيه 39 و ص آيه 20 و الزخرف آيه 63 و الجمعة آيه 2 ، آيات فوق علت بعثت پيامبران را تكامل انسانها بوسيله حكمت بيان نموده است .
نتيجه اداره امور بشرى چه در قلمرو فردى و چه در صحنههاى اجتماعى بدون حكمت ، همان است كه سرگذشت بشرى بخوبى نشان داده است كه چيزى جز تنازع در بقا نبوده است .
جمله چهارم
« و آنان ( پيشروان ) را به دقايق سياست و طرق كياست راهنمايى مى كرد و آنان را با مقام واقعى رياست آشنا مى ساخت . . » اين همان مضمون است كه « جلال الدين محمد مولوى » نيز در ابياتى كه از وى نقل كرده ايم ، بدان اشاره مى كند :
زان بظاهر كوشد اندر جاه و حكم / تا اميران را نمايد راه و حكم
تا بيارايد بهر تن جامه اى / تا نويسد او بهر كس نامهاى
تا اميرى را دهد جان دگر / تا دهد نخل خلافت را ثمر
با توجه كافى در اين مطلب كه محمد عبده و جلال الدين مولوى متذكر شده اند ، پاسخ آن اتّهامى كه هم مكتبان بنى اميّه به على بن ابيطالب ( ع ) وارد مى آورند كه على سياست نمى داند ، بخوبى روشن مى شود كه اگر منظور از مفهوم سياست مديريّت اصل تنازع در بقاء و متورم ساختن « خود طبيعى » و فدا كردن همه ارزشها بعنوان وسيله در راه هدف منظور است على ( ع ) اصول و قوانين چنين مديريت را مى دانست . بعنوان نمونه مختصر : پيش بينى او درباره حكمين و برداشتن قرآنها در سر نيزه ها و جريان زمامدارى و توضيحات منطقى او درباره حوادث دوران معاصرش ، بهترين دلايل بر اثبات فهم سياسى او بود ، ولى هرگز دست بآن نمى برد ، زيرا حكمت و تقوا و هدفدارى در زندگى و پاى بند بودن جدى به حق و عدالت ، طعم حياتى خود را به على ( ع ) چشانيده بود ، او خود بارها بهمين نكته اشاره كرده است كه « اگر تقوا نبود از سياستمدارترين مردم بودم » .
انتقاد شجاعانه خبرنگار فلسطینی شبکه ان بی سی از جهت گیری این شبکه در وقایع غزه

انتقاد غیر منتظره خبرنگار فلسطینی تبار شبکه آمریکایی MSNBC از سیاست های سوگیرانه این شبکه در پوشش وقایع غزه، به عنوان جدیدترین سند نشان دهنده فشار رسانه های آمریکایی بر دوش خبرنگاران و روزنامه نگاران در خصوص فلسطین، جنجال زیادی به راه انداخته است.
به گزارش گلف نیوز، رولا جبرییل، 41 ساله و متولد حیفا، حین حضور در برنامه "Ronan Farrow Daily" که هر روز به طور مستقیم از شبکه MSNBC پخش می شود، از رسانه های آمریکایی و حتی شبکه خود وی یعنی ان بی سی، به خاطر سوگیری در پوشش وقایع فلسطین انتقاد کرد و گفت: "ما به طرز رقت انگیزی در مسائل مربوط به فلسطین، جهت گیری می کنیم."
رولا جبرئیل در این برنامه مستقیم تلویزیونی گفت: "نگاه کنید که نتانیاهو و افرادش چه مقدار از حجم برنامه های روزانه شبکه های ما را به خود اختصاص داده اند. من هرگز ندیدم که در این برنامه ها با یک فلسطینی مصاحبه شود."
رونان فارو، مجری این برنامه چند بار در صحبتهای جبرئیل اخلال ایجاد کرد و گفت در شبکه ان بی سی، صدای فلسطینی ها هم شنیده می شود.
جبرئیل در پاسخ او گفت: "بله، ولی شاید فقط برای 30 ثانیه؛ و بعد شما دوباره 25 دقیقه را به نتانیاهو و نیم ساعت را به نفتالی بنت و خیلی دیگر از اسرائیلی ها اختصاص می دهید. وقتی ایمن محی الدین (یکی دیگر از خبرنگارهای فلسطینی در رسانه های آمریکایی) در طرف فلسطینی حضور می یابد و گزارش می دهد، ما ناراحت می شویم. گزارش های او خیلی فلسطینی است. ما آن را نمی خواهیم. پس او را عقب می رانیم. اما به لطف رسانه های اجتماعی، او دوباره سر صحنه حاضر می شود."
از قرار معلوم، رولا جبرئیل پس از این برنامه، ایمیلی دریافت کرده که به او اطلاع داده شده حضور بعدی اش در شبکه ان بی سی، کنسل شده است.
وی در مصاحبه با برنامه خبری "دموکراسی، همین اکنون" امی گودمن، گفته است: "من در مصر که کار می کردم، به خاطر پرسشی که درباره شکنجه مطرح کردم، از این کشور اخراج شدم. وقتی در ایتالیا، درباره فساد سیلویو برلوسکنی تحقیق کردم، برنامه تلویزیونی من تعطیل شد. حالا به این اتفاقات عادت کرده ام. در واقع، از رسانه های لیبرال آمریکایی نیز انتظاری جز این را نداشتم."
روایت خبرنگار آمریکایی از مشی رسانههای غربی در قبال غزه

یک خبرنگار آمریکایی در مقالهای از خاطرات خود طی سالهای زندگی در سرزمینهای اشغالی و برخورد با نیروهای اشغالگر اسرائیل و همچنین معکوس کردن واقعیتهای فلسطین به سود رژیم صهیونیستی در رسانههای آمریکایی نوشت.
منار موهاوش" مؤسس و سردبیر سایت خبری "مینتپرس نیوز" یک شهروند آمریکایی است که چندین سال از عمر خود را در سرزمینهای اشغالی سپری کرده و از نزدیک، پیامدهای جنگ اسرائیل با فلسطین را لمس کرده است. این خبرنگار که هماکنون در آمریکا زندگی میکند هدف خود را آگاه کردن آمریکاییهایی معرفی میکند که "نمیدانند در دنیای اطرافشان چه میگذرد." وی طی مقالهای پس از تشریح واقعیاتی که در سرزمینهای اشغالی به چشم خود دیده است به پوشش هدفدار رسانههای غربی از وقایع فلسطین و معکوس کردن واقعیت به ویژه در افکار عمومی آمریکا اشاره میکند.
بین سالهای 2000 تا 2007 حدود هزار اسرائیلی و 6 هزار فلسطینی در درگیری بین دو طرف کشته شدهاند. از آغاز هجوم اخیر به غزه تحت عنوان عملیات صخره سخت حدود 900 فلسطینی از جمله 160 کودک کشته شدهاند. بهعلاوه بیش از 1400 نفر مجروح شدهاند و بیش از 120 خانه ویران شده است و این آمار دقیقه به دقیقه در حال افزایش است.
طبق آخرین گزارش وزارت اطلاعرسانی فلسطین درباره تلفات غیرنظامی، در 13 سال اخیر به طور متوسط هر سه روز یک کودک فلسطینی بهدست اسرائیل کشته شده است.
من بهعنوان یک آمریکایی که در اورشلیم زندگی کرده است، دو هدف دارم: یکی اطلاعرسانی پیرامون مخفیکاری وسیع رسانهها درباره خشونتهای اسرائیل و دیگری ایستادن و فریاد زدن این که "دیگر بس است." هر دوی این کارها منعکسکننده حقایقی است درباره مردمی که در دام خشونت گرفتارند و خبرنگارانی که بهدلیل گزارش خشونتهای اسرائیل به زور ساکت میشوند.
قانونگذاران اسرائیلی رسماً دعوت به نسلکشی عربها برای انتقامگرفتن از آنان کردهاند که شکنجه و قتل "محمد ابو خضیر" نوجوان هفدهساله فلسطینی بهدست شهرکنشینان اسرائیلی، تداوم ربودن کودکان فلسطینی توسط شهرکنشینان و بدرفتاری آنان با این کودکان و اکنون عملیات نظامی اسرائیل و هجوم وحشیانه به غزه را به دنبال داشته است. حملهای که تنبیه دستهجمعی یک میلیون و هفتصد هزار نفر از مردمی است که همین حالا هم در فقر زندگی میکنند. گروههای حقوق بشر غزه را زندان بدون سقفی توصیف کردهاند که هیچ راه فراری ندارد. به این وضع باید خاتمه داد.
دیدن رسانههایی که با تیترها بازی میکنند و غلام حلقهبهگوش متحد آمریکا هستند مرا به سال 2001 بازگرداند که بعد از حدود چهار سال زندگی در اورشلیم به آمریکا بازگشتم. در شرف رفتن به فرودگاه برای سفر به آمریکا بودیم که یکی از خویشاوندان با پدرم تماس گرفت و وحشتزده از تخلیه مدرسه ابتدایی دخترانهای خبر داد که مدیریتش را به عهده داشت. شهرکنشینان اسرائیلی بمبی را در این مدرسه کار گذاشته بودند. خویشاوند ما توضیح داد که یک مدرسه پسرانه هم در حال تخلیه بوده چرا که شهرکنشینان آنجا هم بمب گذاشته بودند.
آن روز شهرکنشینان در چندین مدرسه فلسطینی بمب گذاشته بودند و هیچ کودکی در امان نبود. این احساس شوک و ترس شدید از اینکه کودکان بیگناه هدف این نفرت و خشونت و اعمال افراطی قرار گرفتهاند برای من و خانوادهام فراتر از صرفاً یک آسیب روحی بود. به ویژه که آن زمان من فقط 13 سال داشتم. من آن موقع، در دوران نوجوانیام، متوجه شدم که حق دارم از کسانی که در اینگونه اعمال خشونتآمیز دست دارند، عصبانی باشم. اما مسئولیتی عظیم نیز روی دوش خودم احساس میکردم.
این اولین باری نبود که یکی از بستگانم را وحشتزده و هراسیده میدیدم و آخرین بار هم نبود. طی حدوداً چهار سال زندگی در اورشلیم بهعنوان یک آمریکایی شاهد جرائم جنگی بودم که هیچ کودکی نباید آنها را تحمل کند. تحت اشغال زندگی کردم. آب و برق ما مدام قطع میشد و دائماً تحت حکومت نظامی زندگی میکردیم. ساعات منع آمد و شد در اکثر شهرها اعمال میشد و سربازان اسلحهبهدستی که حتی بهسمت شهروندان نشانه میرفتند، بر خیابانها حکومت میکردند.

در همان سنین کودکی و نوجوانی شاهد هواپیماهای جنگی اسرائیل بودم که بر سر شهرهای اصلی کرانه باختری نظیر رامالله بمب میریختند و خانههای فلسطینی را ویران میکردند و کودکان را میکشتند. در تاکسی مینشستم و هنگام عبور از ایستهای بازرسی، راننده فریاد میزد: "سرت را بدزد!" چون سربازان اسرائیلی روی بچه مدرسهایهایی آتش گشوده بودند که به سمتشان سنگ پرتاب میکردند. به همین بچهها بعد از تعطیلشدن مدرسه اجازه نمیدادند که از ایست بازرسی که نیروهای دفاعی اسرائیل برپا کرده بودند عبور کنند تا با اعضای خانوادهشان ملاقات کنند و آنها هم با پرتاب سنگ واکنش نشان میدادند. در مدرسه آمریکایی من در اورشلیم، نیمی از همکلاسیهایم به مدرسه نمیآمدند و اساساً از تحصیل محروم میشدند چرا که اجازه عبور از ایست بازرسی پیدا نمیکردند، به این دلیل که در کرانه باختری زندگی میکردند و فلسطینی بودند و دینشان اسلام یا مسیحیت بود.
از همسایگان و دوستان میشنیدم که ارتش اسرائیل به مدرسههای راهنمایی دیگر حمله کرده و همه پسران نوجوان را بدون هیچ اتهامی بازداشت دستهجمعی و بدون مدت کرده است، بازداشتی که طبق قانون بینالمللی غیرقانونی است. دلیل کارشان هم این بود که این پسران نوجوان تروریستهای بالقوه بودند. در هجدهسالگی بار دیگر از اورشلیم دیدن کردم و این بار ظلم و ستم دیوار حائل مرا بهتزده کرد، دیواری که ساختن آن خانوادهها را از بین برد و کشاورزی و زمینهایی را نابود کرد که بسیاری به آنها متکی بودند. یادم میآید که به شهر "هبرون" در کرانه باختری رفتم تا از "مسجد ابراهیمی" دیدن کنم که مسلمانان و یهودیان و مسیحیان معمولاً از آن دیدن میکنند. آنجا شهرکنشینان همراه با شعارهای نژادپرستانه و بی هیچ دلیلی به طرف ما آشغال پرت میکردند.
جالب آنکه هر گاه به این مسجد میرفتم، سربازان اسرائیلی بودند که باید ما را اسکورت میکردند تا به نزدیکی مسجد برسیم، و به ما هشدار میدادند که اگر غیریهودیان از مسجد دیدن کنند، شهرکنشینان به خشونت رو میآورند و بسیار پیش آمده است که بچههای کمسنوسال و زنان را ربودهاند و حتی آنان را کشتهاند. سربازان اسرائیلی میگفتند چون من یک شهروند آمریکایی هستم، از من و گروه همراهم حفاظت خواهند کرد.
وقتی به آمریکا برگشتم، به چمنهای سبز قشنگ و همکلاسیهایی که فکر و ذکرشان این بود که پارتی بعدی چه زمانی است یا تلویزیون چه برنامهای پخش میکند یا در مقایسه با همکلاسیهایشان چهقدر آبجو میتوانند بنوشند، آنجا بود که احساس پوچی و تنهایی کردم.
مبتلا به مشکلات جدی عصبی شده بودم. همه آنچه میتوانستم به آن بیندیشم و همه آنچه مرا ضعیف و ضعیفتر میکرد خاطراتم از جنگ و خانوادههای ازهمگسیخته بود. عذاب وجدان بر جسمم چیره شده بود چرا که داشتم یک زندگی راحت را در آمریکا سپری میکردم اما میدانستم که دوستان و همکلاسیهایم و معلمان و خانوادههای عرب و آمریکایی که پشت سر گذاشتهام، در اورشلیم تحت اشغال و در وحشت زندگی میکنند.
هیچ کس نبود که با او راجع به جنگی که دیده بودم صحبت کنم و هیچ مایه تسکینی در رسانههای آمریکایی نمیدیدم. آن موقع هم مثل حالا رسانهها ماجرا را به شکلی نشان میدادند که گویی فلسطینیان و اسرائیلیها در حال جنگی برابر و متعادل با یکدیگرند. داستان بهعنوان جنگ مسلمانان با یهودیان شکل داده میشد و در اکثر پوششهای رسانهای به فلسطینیان بهعنوان تروریست یا جنگطلب اشاره میکردند. اما اکثر همسایگان ما در اورشلیم، مسیحیان فلسطینی بودند که بهاندازه هموطنان مسلمانشان از اشغال نظامی رنج میبردند. به هیچ وجه جنگی بین یهودیان و مسلمانان نبود.
من رسانهها را در ناآگاهی آمریکاییها درباره جنگ بین اسرائیل و فلسطین مقصر میدانم. بیخیالی آمریکاییها نسبت به زندگی غیرنظامیان تحت اشغال در فلسطین را نتیجه کار همین رسانهها میدانم. رسانهها را به خاطر گزارش نادرست از نقض حقوق بشر در سراسر جهان محکوم میکنم.
در قانون اساسی ما به این دلیل به رسانهها اشاره شده که در یک حکومت دموکراتیک، نقش خبرگزاریها حمایت از منافع مردم است تا آنان که در قدرت هستند پاسخگو باشند. وقتی رسانههای ما قتل را دفاع ترسیم میکنند و دفاع را قتل، شکی نمیماند که با شهروندان صادق نیستند و نه بهعنوان ناظر بر عملکرد دولت بلکه بهعنوان غلام حلقهبهگوش آن عمل میکنند. از آنجا که دولت اوباما، بهرغم دعوت قانونگذاران اسرائیلی به نسلکشی اعراب قول میدهد که سالانه سه میلیارد دلار به اسرائیل کمک کند، بسیاری از اهالی باوجدان رسانه باید بپرسند: آیا دولت آمریکا در نسلکشی اعراب همدست نیست؟
کافی است ماه گذشته را در نظر بگیریم، تا به وضوح ببینیم رسانههای ما چگونه حقیقت را درباره خشونتها در غزه و آنچه منجر به موج جدید خشونتها شد، نادیده میگیرند. چرا ما ساکت ماندهایم؟ دلیلش این است که وقتی حمله اخیر اسرائیل به غزه آغاز شد، تیترهای رسانههای آمریکایی واقعیتهای این درگیری را دستکاری کردند تا زندگی اسرائیلیها از زندگی فلسطینیها ارزشمندتر بهنظر برسد. اینها تیترهای "نیمهراست، نیمه دروغی" است که برخی رسانهها درباره حمله اسرائیل به غزه چاپ کردند:
* نیویورک تایمز: "همزمان با حملات حماس به اهداف جدید در اسرائیل، آمار کشتهشدگان در غزه افزایش یافت". این تیتر و مقاله آن بهجای آنکه بگوید این حملات و بمباران اسرائیل بوده که به عنوان تنبیه دستهجمعی، شهروندان غزه را به کام مرگ کشیده، تمام تقصیر تلفات فلسطینیها را بهگردن اقدامات حماس میاندازد.
* وال استریت ژورنال: "اسرائیل سکوهای پرتاب راکت در غزه را هدف قرار داد". در این مقاله از راکتهای اسرائیلی که خانههای غیرنظامیان در غزه را هدف قرار داده است هیچ سخنی به میان نمیآید.
* لسآنجلس تایمز: "راکتهای فلسطینی به عمق بیشتری از خاک اسرائیل نفوذ کرد". این مقاله گزارش میکند که راکتهای ساختهشده در غزه حتی یک اسرائیلی را هم نکشته است، اما به هیچ وجه نمیگوید که راکتهای اسرائیلی که با هزینه آمریکا ساخته شده حدود 900 فلسطینی را که بیشتر آنها کودک و زن هستند در غزه کشته است.
اگرچه اکثر سازمانهای رسانهای مستقل در پنج سال گذشته اسرائیل را یک دولت نژادپرست معرفی کردهاند، اما رسانههای جمعی غرب از این روند بسیار عقب هستند و به همدستی دولت آمریکا در این نژادپرستی هیچ اشارهای نمیکنند.
گزارش من از آنچه دیدهام و تجربه کردم فقط یکی از هزاران گزارشی است که از زندگی تحت اشغال میتوان نوشت. همزمان با وقوع حوادث در "سرزمین مقدس" و همدستی رسانهها در جرائم جنگی اسرائیل، بسیاری از اهالی رسانه، دانشگاهیان، گروههای حقوق بشر و گروههای مدافع صلح میپرسند: آیا پس از این حوادث هم مردم آمریکا مقابل کمکهای نظامی واشینگتن برای ادامه خشونتها در سرزمینی که برای همه مردم جهان عزیز است، سکوت خواهند کرد؟
خشیت و ترس از خدا

شرح حدیثی از امام صادق(ع) توسط حضرت آیتالله العظمی خامنهای در ابتدای جلسه درس خارج
من مواعظ امام صادق (عليه السلام):
کفی بخشیة الله علماً و کفی بالاغترار به جهلاً. (تحف العقول ص 364)
خشیت و ترس از خدا، ناشی از علم و آگاهی است؛ زیرا کسی که اجمالا بداند خداوند چقدر به او نعمت داده و چه حق عظیمی به گردن او دارد و نیز گوشه ای از عظمت نامتناهی الهی را درک کند و به عدل او در در بین مخلوقاتش آگاه باشد و آنگاه کوتاهی ها و تقصیرات و جرائم و انحرافات و سرکشی های خود را در نظر گیرد، طبعا خوف الهی در دلش جایگزین می شود.
نقطه مقابل خشیت، اغترار و فریب خوردگی است یعنی انسان خاطر جمع باشد که وظایفش را انجام داده و خدا دیگر با او کاری ندارد با این که امام سجاد(ع) می فرماید: اما انت فاهل ان لایغتربک الصدیقون، و این غرور و فریفتگی، ناشی از جهل و ناآگاهی است.
مراسم بزرگداشت شهدای روز قدس نیجریه در زاریا

مراسم هفتمین روز شهادت تعدادی از راهپیمایان روز جهانی قدس در نيجريه ، در شهر زاریا برگزار شد.
در این مراسم اقشار مختلف مردم برای عرض تسلیت به حضور این روحانی شهر شيخ زاكزاكي رسیدند و ضمن ابراز همدردی، برای روح آن عزیزان به قرائت قرآن، دعا و فاتحه پرداختند.
«شیخ نور داس»، «شیخ صالح زاریا» و «شیخ بشیر لاوال» از جمله علما و شخصیت های برجسته نیجریه بودند که مصیبت وارده را به رهبر مذهبي نیجریه تسلیت گفتند.
در میان حاضرین، کارکنان رادیو آزادی (LibertyRadio) شهر کادونا نیز دیده میشدند.
شیخ ابراهیم زکزاکی رهبر حرکت اسلامی نیجریه در این دیدار اظهار داشت: هر مصیبتی که به مؤمن میرسد باید مصیبتهای واقعه کربلا را به یاد آورد؛ زیرا عاشورا بزرگترین مصیبت تاریخ بشریت است.
این عالم مجاهد اضافه نمود: مصیبت وارده به ما در مقایسه با مصیبت اباعبدالله الحسین علیه السلام بسیار کوچک است.
لازم به ذکر است حمله افراد مسلح به راهپیمایی روز جهانی قدس در شهر زاریای نیجریه منجر به شهادت ۳۳ نفر از روزه دار این شهر، از جمله سه فرزند «شیخ ابراهیم زکزاکی» شد.
حمایت بینندگان VOA از پیشنهاد رهبر معظم انقلاب

حضرت آیت الله العظمی خامنهای در خطبه دوم نماز عید سعید فطر که در مصلای تهران برگزار شد سه نکته مهم را در خصوص قضیه غزه مورد تأکید قرار دادند: ۱- ضرورت محکومیت و مجازات جانیان صهیونیست و حامیانش، ۲- تجلیل از مقاومت بینظیر مردم غزه، ۳- لزوم تقویت و تجهیز ملت فلسطین.
ایشان تأکید کردند: بر خلاف نظر و تلاش حامیان رژیم کودک کش صهیونیست، همه دنیا از جمله دنیای اسلام موظف است هر چه میتواند به تجهیز ملت فلسطین کمک کند.
برنامه افق تلویزیون صدای آمریکا (VOA) در شب های گذشته در رابطه با سخنان حضرت آیتالله خامنهای یک نظرسنجی را در صفحه فیسبوک خود قرار داد.
براساس نظرسنجی به عمل آمده در این صفحه، ۶۵ درصد از کاربران فیسبوک برنامه افق در پاسخ به این سؤال که "مسلح کردن کرانه باختری، آنطور که رهبر ایران میگوید، مشکل فلسطینیان را حل یا پیچیدهتر میکند؟" گزینه حل شدن را انتخاب کردند.
خطیب نماز جمعه تهران: رژیم صهیونیستی جنایات وسیعی در غزه مرتکب شده است
خطیب نماز جمعه تهران ، جنایات وحشیانه رژیم صهیونیستی در باریکه غزه را محکوم کرد.
آیت الله "محمدعلی موحدی کرمانی"، خطیب نماز جمعه تهران ، مساله غزه را مساله روز جهان اسلام و جهان دانست و گفت رژیم صهیونیستی با حمایت همه جانبه همپیمانانش از جمله آمریکا ، جنایات وسیعی در باریکه غزه مرتکب شده است.
خطیب نماز جمعه تهران با اشاره به ممانعت رژیم صهیونیستی از بازتاب جنایات خود در غزه ، افزود خبرنگاران باید جنایات این رژیم را بازتاب دهند تا جهانیان متوجه جنایات صهیونیست ها در غزه شوند و تا فریاد "مرگ بر اسرائیل" در سراسر جهان شنیده شود.
آیت الله موحدی کرمانی با اشاره به جنایات رژیم صهیونیستی در گذشته به ویژه در اردوگاههای فلسطینی صبرا و شتیلا در لبنان و شهادت بیش از 3200 نفر ، خاطر نشان کرد اساس رژیم جعلی اسرائیل ، آدم کشی و جلادی است.
خطیب نماز جمعه تهران همچنین با انتقاد از سکوت برخی کشورهای اسلامی و مجامع جهانی در قبال جنایات رژیم صهیونیستی در غزه ، خطاب به آنان گفت باید از هر طریقی این رژیم جنایتکار را به زانو در آورد.
آیت الله موحدی کرمانی ، قطع روابط ، تحریم تجاری رژیم صهیونیستنی و برخورد با حامیان این رژیم به ویژه با آمریکا را خواستار شد.
خطیب نماز جمعه تهران با اشاره بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی درباره تجهیز فلسطینیان نیز افزود جهان اسلام باید به فلسطینیان مقابل رژیم صهیونیستی کمک کند.
خطیب نماز جمعه تهران به کمک تسلیحاتی آمریکا به رژیم صهیونیستی برای کشتار ملت فلسطین اشاره کرد و گفت اسرائیل بداند ، وجدان های بیدار در جهان ضد آن به حرکت در می آیند و سرنوشت رژیم صهیونیستی ، مرگ است.
خطیب نماز جمعه تهران با تاکید بر ناتوانی رژیم صهیونیستی مقابل مقاومت فلسطین و مطرح شدن آتش بس در غزه ، تاکید کرد ملت فلسطین زمانی آتش بس را می پذیرد که محاصره این منطقه لغو ، حملات به غزه متوقف و حقوق آنان رعایت شود.
چرا اسرائیل تهدیدی جدی علیه امنیت جهانی است؟

تبیین بیانات رهبر انقلاب در خصوص الزام در نابودی اسرائیل
از نیمهی دوم قرن بیستم به بعد تهدیدهایی که از طرف رژیم صهیونیستی متوجه امنیت منطقهای و جهانی شده، این رژیم را به عنوان منبع تهدید و ناامنی در دنیا معرفی کرده است. این تهدیدها از 1948 شروع و به جنگ هشتروزهی غزه و تهاجم علیه سوریه رسیده و تاریخی تاریک برای سران این رژیم رقم زده است.
رهبر انقلاب اسلامی در جمع دانشجویان در روز 1 مرداد 1393 با اشاره به مصائبی که بر مردم مظلوم غزه میگذرد افزودند: این حوادث نمود «سیاست خشونت آشکار و مشت آهنینی» است که رژیم نامشروع و جعلی در عمر 66 ساله خود، بارها و بارها با افتخار و گستاخی آن را به اجرا درآورده است.
ایشان تأکید کردند: همانگونه که امام خمینی می فرمود اسرائیل باید از بین برود البته نابودی اسرائیل به عنوان تنها راه علاج واقعی، به معنای از بین بردن مردم یهود این منطقه نیست بلکه برای این کار منطقی، ساز و کاری عملی وجود دارد که جمهوری اسلامی آن را در مجامع بین المللی ارائه داده است.
در این نوشتار قصد داریم تا به این سوال اصلی پاسخ دهیم که چرا لزوم نابودی اسرائیل امری بدیهی است و با توجه به این موضوع به تاریخ رژیم صهیونیستی در جنگافروزی و تهدیدات ناشی از آن برای امنیت جهانی و منطقهای اشاره خواهیم کرد
یکی از ابزارهای سنجش و درک این واقعیت که سیاستهای ایران و اسرائیل در چند دههی اخیر بر چه مبنایی بوده و این سیاستها در راستای تأمین امنیت منطقهای و جهانی اعمال شده یا بالعکس تهدیدی علیه صلح جهانی بودهاند، بررسی عملکرد سیاست خارجی این دو در چند دههی اخیر است. برای نیل به این هدف، کافی است کمی به عقب برگردیم.
جنگ 1948
در سال 1948 و به دنبال اعلام موجودیت اسرائیل، برخی کشورهاى عربى، متشکل از مصر، سوریه، لبنان و اردن، از جنوب، شمال و شرق، وارد سرزمینهاى اشغالى فلسطین شدند و به جنگ با نیروهاى مسلح رژیم اسرائیل پرداختند. کشورهاى عرب فقط قسمتى از نیروى خود را براى بازپس گرفتن فلسطین به کار گرفتند و ناهماهنگى بین آنها موجب شد، اسرائیلىها فرصت پیدا کنند و به تدریج، نیروهاى خود را تجهیز کرده و با حملات موضعى، قواى اعراب را تحلیل برده و عقب برانند. در این میان، تنها نیروهاى اردنى قسمتى از خاک فلسطین را در ساحل غربى رود اردن به تصرف خود درآوردند و قسمت قدیمى شهر بیتالمقدس را تصرف کردند.
سازمان ملل متحد، تحت فشار آمریکا، از ژانویه 1949 براى اعلام آتشبس و ترک مخاصمه بین اعراب و اسرائیل وارد میدان شد و کشورهاى عرب را به امضاى قرارداد ترک مخاصمه با اسرائیل وادار نمود. امضاى این قراردادها هرچند متضمن شناسایى اسرائیل از طرف کشورهاى امضاکننده نبود، با این حال، موقعیت رژیم صهیونیستى را تثبیت کرد و موجبات پذیرفته شدن این دولت به سازمان ملل در یازدهم مه 1949 و شناسایى آن از طرف اکثریت اعضاى این سازمان را فراهم ساخت.
جنگ 1956
در پی تلاشهای مصر برای ملی کردن کانال سوئز، در شب بیستونهم اکتبر 1956، نیروهای اسرائیل، انگلیس و فرانسه به مصر حمله کردند. ارتش اسرائیل در صدد اشغال شرمالشیخ و تصرف راه عبور کشتیهای اسرائیلی به بندر ایلات بود که قبلاً به دستور جمال عبدالناصر مسدود شده بود. با توجه به قدرت نیروی هوایی مصر و گستردگی صحرای سینا،دفاع از حریم هوایی اسرائیل به عهدهی خلبانان فرانسوی گذاشته شد. ارتش مصر که غافلگیر شده بود نتوانست کار چندانی انجام دهد، زیرا در همان روزهای اول جنگ، یعنی 30 اکتبر، هواپیماهای انگلیسی یک لشکر مصر را در دلتای نیل منهدم کردند و سپس فرودگاههای قاهره را بمباران کردند که به فلج شدن نیروی هوایی مصر انجامید. اسرائیل توانست شرمالشیخ را بگیرد و یک پادگان 850نفری از افسران مصری را اسیر نماید.
با تصرف العریش، اسرائیلیها توانستند مقادیر زیادی غنایم و مهمات به دست آورند. رزمناو فرانسوی موسوم به «کرسن» توانست ناوشکن مصریها، یعنی «ابراهیم الاول» را که قصد حمله به بندر حیفا را داشت، منهدم نماید. در روز دوم نوامبر، ایستگاه رادیو و تلویزیون مصر نیز ویران شد. عاقبت صحرای سینا به اشغال متفقین درآمد و آنها به کانال سوئز رسیدند. سرانجام در روز چهارم نوامبر 1956، مجمع عمومی سازمان ملل با اکثریت 57 رأی، فرمان آتشبس را صادر نمود. اسرائیل اعلام کرد قطعنامه را پذیرفته و جنگ سینا هم پایان یافته است.
جنگ ششروزه (1967)
جنگ ششروزهی 1967 نبردی بود که از 5 ژوئن تا 10 ژوئن 1967 میان اسرائیل و کشورهای عربیمصر،سوریه و اردن رخ داد و با پیروزی اسرائیل به پایان رسید. این نبرد نقطهی اوج بحرانی بود که از تاریخ 15 می تا 12 ژوئن 1967 به درازا انجامید و در آن اسرائیل با شکست ارتش چند کشور عربی، قسمتی از خاک آنها را تصرف کرد.
این جنگ با حملهی هوایی ناگهانی اسرائیلی به پایگاههای هوایی مصر در 5 ژوئن 1967 آغاز شد و اسرائیل طی 6 روز موفق شد تا کنترل نوار غزه و صحرای سینا را از مصر، قدس شرقی و کرانهی باختری رود اردن را از اردن و بلندیهای جولان را از سوریه خارج کند. کشورهای عربی، همچون عراق، عربستان سعودی، تونس، سودان، مراکش، الجزایر، لیبی و کویت نیز به اسرائیل اعلام جنگ داده و با اعزام نیروهای کمکی به یاری اردن، مصر و سوریه شتافتند. نتایج این جنگ در ساخت ژئوپلیتیک منطقه تأثیرگذار بوده است.
جنگ با مصر و سوریه (1973)
در سال 1973، جنگ میان سوریه، مصر و فلسطین از یک سو و اسرائیل از سوی دیگر از سر گرفته شد که در آن، اعراب مواضعی از سرزمینهای اشغالی را به تصرف درآوردند؛ اما با مداخله و تهدید آمریکا، این جنگ پایان یافت. پس از خاتمهی این جنگ، وزیر دفاع اسرائیل به شکست این رژیم اقرار کرد.
جنگ با فلسطین (1982)
جنگ 1982 با حملهی اسرائیل به فلسطین آغاز شد که علت آن تصمیم به تصرف بلندیهای جولان توسط اسرائیل بود که در آن، اسرائیل از اعراب شکست خورد و از مواضع خود عقبنشینی کرد. جنگهای اصلی میان اعراب و اسرائیل در سال 1982 پایان یافت؛ اما همچنان پس از درگیریهای منطقهای و درونی میان طرفین وجود داشت.
در فاصلهی روزهای 16 تا 18 سپتامبر 1982 نیز اردوگاههای فلسطینی صبرا و شتیلا در جنوب بیروت شاهد به خاک و خون کشیده شدن هزاران زن و کودک و پیر و جوان آوارهی فلسطینی توسط صهیونیستها به فرماندهی آریل شارون، وزیر جنگ وقت رژیم صهیونیستی و مزدوران وی، یعنی نیروهای فالانژ لبنانی، به رهبری سمیر جعجع و ایلی حبیقه بودند. نظامیان صهیونیست و نیروهای فالانژ لبنان از عصر روز پنجشنبه، 16 سپتامبر 1982، با محاصرهی کامل اردوگاه صبرا و شتیلا، به آن یورش بردند و تا صبح روز شنبه، 18 سپتامبر، به فجیعترین شکل، به جنایات خود در این اردوگاه ادامه دادند. در این قتل عام، سه هزار و 297 فلسطینی و لبنانی شهید شدند.
جنگ 33روزه با حزبالله (2006)
پس از رد درخواستهای مکرر حزبالله لبنان از سوی تلآویو مبنی بر آزادی زندانیان لبنانی دربند در اسرائیل، در 12 ژوئیه 2006 نیروهای حزبالله لبنان در مرز لبنان و اسرائیل با وارد شدن به خاک اسرائیل به گروهی از نیروهای زمینی ارتش اسرائیل حمله کردند و سه سرباز اسرائیلی را کشتند و دو سرباز اسرائیلی را اسیر گرفته و به خاک لبنان انتقال دادند. حزبالله این عملیات را «وعده صادق» نام گذاشته بود. ارتش اسرائیل بلافاصله برای نجات جان دو سرباز اسیر گرفتهشده اقدام کرد که در نهایت پنج سرباز دیگر اسرائیلی کشته و پنج سرباز دیگر و پنج شهروند غیرنظامی مجروح شدند. حزبالله لبنان نام این حمله را «پاسخ عادلانه» نام گذاشت و سید حسن نصرالله برای بازپس دادن دو سرباز اسیر اسرائیلی، آزادی چهار عضو حزبالله لبنان را از زندانهای اسرائیل خواستار شد.
در 30 ژوئیه 2006، در جریان همین جنگ، روستای قانا مورد حمله و بمباران نظامیان رژیم اشغالگر قدس قرار گرفت. برخورد دو بمب به یک ساختمان مسکونی چهارطبقه در مرکز روستای قانا به کشته شدن 54 شهروند غیرنظامی از جمله بیش از 37 کودک و زخمی شدن بسیاری انجامید. بسیاری از فقیران و کودکان معلول، که قادر به فرار از منطقه نبودند، در این ساختمان میخوابیدند.
جنگ 22روزه (2009)
نبرد اسرائیل و حماس در غزه بخشی از نزاع عربها و اسرائیل است که از 27 دسامبر سال 2008 تا 17 ژانویه سال 2009 به طول انجامید. از این جنگ، در اسرائیل با نام عملیاتی «سرب گداخته» و در میان اعراب با نام «کشتار غزه» یاد میشود. از آنجا که اولین روز نبرد با بیشترین شمار کشته و زخمی فلسطینی در یک روز از سال 1948 تا کنون پایان یافت، این روز در میان بخشی از عربها به روز کشتار شنبهی سیاه معروف شد.نبرد اسرائیل و حماس در غزه اندکی پس از خاتمهی توافقنامهی ششماههای که بین اسرائیل و حماس و دوازده گروه شبهنظامی به امضا رسیده بود، شروع شد. بر اساس آن توافقنامه، حماس و اسرائیل متعهد شده بودند تا از دست زدن به عملیات مسلحانه علیه خاک یکدیگر خودداری کنند. در طول این شش ماه، اسرائیل حماس را به نقض قرارداد به دلیل پرتاب راکت به سمت خاک خود متهم کرد و حماس اسرائیل را به نقض قرارداد به دلیل ادامهی محاصرهی اقتصادی و سوختی غزه متهم کرد.
گزارشهای زیادی بیانگر استفادهی اسرائیل از فسفر سفید در حمله به باریکهی غزه در سال 2009ـ2008 است. سازمان دیدهبان حقوق بشر طی اظهاراتی اعلام کرد که گلولههای حاوی فسفر سفید بر فراز مناطق تجمع غیرنظامیان منفجر میشدهاند. از جمله یک کمپ پُرجمعیت آوارگان و مدرسهی سازمان ملل که پناهگاه غیرنظامیان بود. بر طبق گزارشها در 15 ژانویه، کمپ سازمان ملل، در میان خانههای بیشمار مردم شهر غزه، مورد حملهی توپخانهای ارتش اسرائیل با گلولههای حاوی فسفر سفید قرار گرفت.
اسرائیل این حملات را در تاریخ 27 دسامبر 2008 میلادی و در ساعت 11:30 به وقت محلی آغاز کرد و در شبانگاه تاریخ 17 ژانویه 2009 میلادی و پس از سه هفته عملیات نظامی همهجانبه علیه حماس در نوار غزه، «آتشبس یکجانبه» اعلام کرد.
جنگ هشتروزه (2012)
در روز 14 نوامبر 2012، اسرائیل با حمله به فلسطین و ترور احمد الجعبری،فرماندهی نظامی این کشور، حملات خود را به این کشور به طور رسمی آغاز کرد و با حمله به مقر نخستوزیری به این تجاوزات ادامه داد. در پاسخ به تجاوز این رژیم، فلسطین به وسیلهی موشکهای فجر، مواضعی از اسرائیل را در تلآویو و بئرالسبع هدف قرار داد و موجب انفجار دو اتوبوس شد. طبق برآوردها، حملات فلسطین به اسرائیل، بیش از 200 هزار دلار خسارت به این رژیم و سامانهی گنبد آهنین آن وارد کرده است. این جنگ ناعادلانه منجر به شهادت 163 فلسطینی و زخمی شدن 1300 نفر دیگر شد.
خطرات و تهدیدات اسرائیل برای منطقه و جهان
با بررسی جنگهای اسرائیل مشخص شد که این رژیم از ابتدای شکلگیری تا کنون، خسارات زیادی را به منطقه وارد کرده است. حال میخواهیم با برشمردن تهدیدات این کشور برای منطقه و جهان، ماهیت واقعی آن را تبیین کنیم.
سلاحهای هستهای و کشتارجمعی اسرائیل
رژیم صهیونیستی در حال حاضر دارای انبارهایی از سلاحهای شیمیایی، بیولوژیکی و اتمی است که در اختیار داشتن آن برای هر کشوری، جز این رژیم، تهدیدی علیه صلح و امنیت جامعهی جهانی است. از طرفی نظام بینالملل، به جرم داشتن همین سلاحها، به عراق حمله و سوریه را نیز وارد فرآیند خلع سلاح کرده است؛ اما جالب آنکه در مقابل تولیدات روزافزون این سلاحها در سرزمین یهودینشین سکوت کرده است.
استفادهی نظامیان اسرائیلی از عوامل انتقال میکروب تیفوئید یا همان بیماری حصبه در جنگهای پس از اشغال فلسطین را در زمرهی نخستین تجربیات کاربرد سلاحهای بیولوژیک در عصر حاضر برشمردهاند که با هدف نابودی صاحبان اصلی سرزمینهای اشغالی در اواخر دههی چهل میلادی صورت گرفت. بر اساس اسنادی که سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) به تازگی از آرشیو اطلاعات محرمانه (البته به طور سانسورشده) خارج ساخته، اسرائیلیها در دهههای شصت و هفتاد میلادی، تولید سلاحهای کشتارجمعی برای مقابله با کشورهای عربی را به طور جدی در دستور کار خود قرار دادند.
بر اساس گزارشی که مجلهی «فارین پالیسی» اخیراً منتشر کرد، آمریکاییها با استفاده از تصاویر ماهوارهای، بر فعالیتهای هستهای، شیمیایی و بیولوژیک صهیونیستها اشراف داشته و از آن مطلع بودهاند. این نشریهی آمریکایی با انتشار سندی که در سپتامبر 1983 میلادی در سیا تنظیم شده، بر تولید تسلیحات شیمیایی در تأسیسات منطقهی حفاظتشدهی «دیمونا» در صحرای «نقب» صحه گذاشته و تأکید کرده است که تصاویر گردآوریشده در سال 1982، مدرکی انکارناپذیر در این زمینه به شمار میرود.
رژیم صهیونیستی و رهبران آن، در طول سالهای گذشته، به هیچ یک از کنوانسیونهای منع و گسترش جنگافزارهای هستهای و بیولوژیک نپیوستهاند و با وجود امضای موافقتنامهی منع تسلیحات شیمیایی در اوایل دههی نود، هرگز آن را تصویب نکردند تا حتی پایبندی حقوقی نیز برای تولید و انباشت سلاحهای کشتارجمعی پیش رو نداشته باشند.
شهرکسازیها و کشتار مردم فلسطین
تلاشهای سازمان ملل متحد، اتحادیهی عرب و حتی آمریکاییها برای تشکیل دولت فلسطینی به نتیجه نرسیده است. شکست این تلاشها را باید در زیادهخواهی سران اسرائیل جستوجو نماییم، زیرا آنها همان طور که قبلاً هم اعلام نموده بودند، حاضر نیستند به مرزهای 1967 بازگردند.
از طرفی شهرکسازیهای غیرقانونی در خاک فلسطین و نواحی کرانهی باختری همچنان ادامه داشته و تهدیدات هرچند صوری ایالات متحده و تحریمهای اتحادیهی اروپا نیز نتوانسته است مانع از این اقدامات شود. از جنبهی دیگر، روزی نیست که از کشته یا زخمی شدن فلسطینیان خبری نشنویم. رژیم اسرائیل با کشورهای مصر، اردن، لبنان و سوریه هممرز است و بدون شک، این مسائل بر آن کشورها نیز تأثیر گذاشته است. خیل آوارگان فلسطینی در این کشورها نمونهی بارزی از این مسئله است.
تهدیدات مقامات اسرائیل علیه دیگر کشور
از آنجایی که این رژیم موجودیتش بسته به تهدید دیگر کشورهاست، همواره برخی از کشورها، از جمله ایران و سوریه را به حملهی نظامی تهدید میکند. مقامات اسرائیل از سالها پیش که برنامهی هستهای ایران در صدر رسانههای جهان قرار گرفت، جمهوری اسلامی را به حملهی نظامی تهدید میکنند.
از طرفی با شدت گرفتن بحران و جنگ داخلی در سوریه، این رژیم، سوریه را نیز بارها تهدید نموده و حتی درگیریهای جزئی مرزی نیز بین این دو به وجود آمده است. نقضهای گستردهی حریم هوایی لبنان نیز مقولهای است که بارها و بارها از طرف این رژیم تکرار شده است.
سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران
بر اساس قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، واژگانی چون حفظ کرامت و عزت انسانها، سعادت و رفاه بشری در کل جامعهی انسانی در سایهی صلح، امنیت، آزادی و برابری انسان، عدم مداخله در امور دیگر کشورها، حفظ استقلال و نفی سلطهجویی و سلطهپذیری مبنای اصولی سیاست خارجی را شکل میدهند.
این مسئله در رابطهی ایران با دیگر کشورها نمایان است. به طور مثال، جنگ تحمیلی هشتساله و قطعنامهی سازمان ملل مبنی بر متجاوز بودن عراق، نشان داد که ایران هرگز خواستار جنگافروزی نبوده است. از طرفی همزمان با آغاز مطرح شدن برنامهی هستهای، ایران به شکل داوطلبانه تمامی فعالیتهای هستهایاش را تعلیق کرد تا نشان دهد که در مسیر صلح و امنیت جهانی گام برمیدارد. از سویی دیگر، با برگزاری چندین دور مذاکرات با قدرتهای بزرگ، بیان داشت که از انرژی هستهایاش تنها در مسیر صلحآمیز استفاده میکند. این مسئله بارها در گزارشهای آژانس بینالمللی انرژی اتمی نیز ذکر شده است.
همچنین این کشور در بحرانهای منطقهای مثل جنگ افغانستان و عراق، اعلام بیطرفی نمود و جنگ را در هر شکلی محکوم کرد و بارها با شرکت در کنفرانسهای بینالمللی و چندجانبه، در این مسائل مواضع صلحطلبانهی خود را بیان داشت.
در بحران سوریه نیز علیرغم اینکه برخی از کشورهای غربی و عربی از ابتدا بر طبل جنگ کوبیدند، ایران از ابتدا بر روش سیاسی و مسالمتآمیز تأکید ورزید؛ رویکردی که بعد از گذشت سه سال از بحران سوریه، مورد توافق سایر کشورها قرار گرفته است. دلیل موضعگیری ایران در قبال بحران سوریه را در چند مورد میتوان نام برد:
1. حمایت از سوریه به عنوان یکی از کشورهای محور مقاومت و خط مقدم مبارزه با رژیم صهیونیستی.
2. حمایت از مردم سوریه و کمکهای بشردوستانه به مردم این کشور در مقابل جنایات سلفیها.
3. کمک به حل بحران توسط مطرح نمودن راهحلهای کمهزینهتر.
جمهوری اسلامی ایران در طول حیات 34سالهاش، هیچ گاه کشوری را، چه به شکل رسمی و چه به شکل غیررسمی، به حملهی نظامی تهدید نکرده است و همواره از برقراری صلح در منطقه و جهان حمایت کرده است. هنگامی که بحث مبارزه با تروریسم مطرح گردید، ایران علیرغم مشکلات عدیده با ایالات متحده، جزء کشورهای پیشگام برای این امر بود.
جمعبندی
از آنچه در این مقاله ذکر شد مشخص گردید که اسرائیل همواره با اعمال، جنگها و سخنان مقاماتش، برای کشورهای منطقه، تهدید بالقوه و بالفعل بوده است. ذخیرهی سلاحهای هستهای و کشتارجمعی، جنگهای متعدد منطقهای و تهدیدات نظامی علیه دیگر کشورها به خوبی بیان میکند که این رژیم تمامی مؤلفههای لازم برای تهدید صلح و امنیت جهانی را داراست. حال آنکه مشی و اصول سیاست خارجی ایران نشان میدهد که جمهوری اسلامی همواره به دنبال صلح منطقهای و جهانی بوده است و هرگز به جنگافروزی دامن نزده است. بنابراین یاد کردن از ایران به عنوان تهدیدی برای صلح جهانی از سوی صهیونیستها تنها حربهای برای فرافکنی و دریافت کمکهای بیشتر برای مجهزتر شدن ارتش این رژیم بوده است.































